از رنجهاي زنان سرزمينم، ژيلا بني يعقوب
«سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است. سارا ميگويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسهاي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»
[اين مقاله پيش از اين در سايت "کانون زنان ايران" منتشر شده است.]
«سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است.
سارا ميگويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسهاي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»
سارا درست ميگويد، مديريت زنان به سختي در ايران پذيرفته ميشود و از هر يكصد مدير فقط سه نفر آنها زن هستند.
با همه اينها درسالهای اخير در وضع زنان تا حدودي پيشرفت حاصل شده است ..."
ژيلا بني يعقوب
Baniyaghoob@hotmail.com
وقتي براي تهيه يك گزارش به اداره پزشكي قانوني در تهران رفته بودم، گلبهار دختر 20 ساله اهل استان چهارمحال و بختياري را ديدم. دختري از عشاير.
"گلبهار" در گوشه اي از سالن پرازدحام پزشكي قانوني، پسر دو ماهه اش را زير چادر پنهان كرده بود و با خجالت به او شير مي داد. وقتي پدر پيرش را ديد كه به او نزديك مي شود, سينه اش را به زور از دهان كودكش بيرون كشيد و سرپا ايستاد.
بچه كه هنوز سير نشده بود, سرش را اين طرف و آن طرف مي چرخاند و سينه مادرش را جستجو مي كرد و وقتي نااميد شد، صداي گريه اش به هوا رفت. صداي گريه اش آنقدر بلنـد بود كـه همه مـردم را متوجه خـود و مادرش كرد. وقتي از گلبهار پرسيدم كه " چرا سينه ات را به زور از دهانش بيرون كشيدي" در حالي كه از صحبت كردن با يك غريبه احساس ناامني مي كرد, گفت: "هم خجالت مي كشم؛ هم مي ترسم." وقتي علت ترس و خجالتش را جويا شدم, فقط سرش را پايين انداخت و حرفي نزد.
هوا سرد بود و گلبهار سردش بود, همچنان كه پسر دو ماهه اش سردش بود. اين را وقتي انگشتان كوچك دستها و پاهاي نحيفش را لمس كردم فهميدم. بچه زيبايي بود, بويژه با آن چشمان مشكي و شرقي اش. تنها تن پوش او در آن هواي سرد يك لباس نازك بود. نازك, كثيف و كهنه كه شايد مادر گلبهار از بقچه اي كه سالهاي طولاني در پستوي خانه شان خاك خورده, بيرون كشيده بود.
وقتي پرسيدم "چرا در اين هواي سرد, لباسي به اين نازكي بر او پوشانده اي", گفت: "لباس ديگري ندارد. آخر مي دانيد, در ميان خانواده ما كسي حاضر نشده براي بچه ام لباس بخرد. خودم هم كه درآمدي ندارم».
يكبار ديگر دستها و پاهاي كوچكش را لمس كردم. سرد بود, خيلي سرد. تمام تنم يكهو مورمور شد و انگار سرماي وجودش تا اعماق قلبم پيش رفت. احساس كردم چيزي از درون مرا مي خورد و آزارم مي دهد.
دست توي كيفم كردم و چند اسكناس بيرون كشيدم و با التماس به بهمن كه در كنارم ايستاده بود, گفتم: "تا من با مادرش صحبت مي كنم خواهش من را قبول كن و از همين دوروبر برايش لباسي بخر تا قدري گرمش كند." اول نگاهي به بچه كرد و بعد هم به من و دوان دوان رفت و من ماندم و گلبهار... حالا ديگر با من احساس راحتي بيشتري مي كرد و با صميميت حرف مي زد. شايد چون مي خواستم لباسي براي فرزندش بخرم.
گلبهار برايم تعريف كرد: بچه اي كه در آغوش دارد, فرزند نامشروع او از يك پسر جوان است كه در همسايگي آنها زندگي مي كند و اما حالا موضوع را انكار مي كند. خانواده اش از پسر جوان به دادگاه شهر كوچك شان شكايت برده اند و قاضي آنها را براي انجام آزمايش DNA روانه تهران كرده است، تا پدر واقعي فرزندش معلوم شود. در شهر خودشان امكان انجام اين آزمايش وجود ندارد. و بعد پسر جواني را با اوركت آمريكايي و شلوار جين نشانم داد كه چند صندلي آن طرفتر نشسته بود.
گلبهار! ميخواهم بدانم آن پسر چرا موضوع را انكار ميكند؟
از ترس آبرويش و از ترس جانش. ميترسد پيش خانواده خودش بيآبرو شود و خانواده من هم او را بكشند.
مگر خانوادهات قصد كشتن او را دارند؟
اگر جواب آزمايش مثبت شود، ميكشندش.
خودت هم ميترسي؟
بله. خيلي ميترسم خانم.
كمكم ميفهميدم چرا گلبهار از شير دادن به فرزندش خجالت ميكشيد. هيچ چيز براي پدرش به عنوان يك مرد روستايي در ايران، سختتر از تحمل يك بچه نامشروع در آغوش دخترش نيست، چه برسد كه اين دختر بخواهد به اين بچه نامشروع شير هم بدهد. حالا ميفهميدم كه چرا كسي در خانواده گلبهار حاضر نيست براي فرزندش لباس بخرد. چون هيچ كس حاضر نيست ننگ خريد كردن براي يك فرزند نامشروع را تحمل كند.
گلبهار چند قدم دورتر از پدر و ديگر مردان خانوادهاش كه او را در سفر به تهران همراهي كردهاند، ايستاده بود. ايستادن و يا نشستن يك زن در كنار مردان حتي اگر پدر، برادر و يا عموهايت باشند در عشيره گلبهار پذيرفتني نيست، چه برسد كه يك فرزند نامشروع هم در آغوش داشته باشد.
به همراه گلبهار به طرف پدرش رفتم. پدر سالخوردهاي كه چين و چروك صورتش بيشتر خبر از رنجهاي بسيار ميداد تا پشت سر گذاشتن يك عمر طولاني. لباسهاي مندرسش هم نشان از فقر اقتصادياش ميداد. گلبهار با چادر مشكياش، خودش را پشت من قايم كرده بود، شايد چون نميخواست چشمهايش توي چشمهاي پدرش بيفتد.
پدرش با چشمان غمگين و عصبانياش اول به گلبهار نگاه كرد، بعد آب دهانش را قورت داد و روبه من گفت:
«اگر بميرم از اين زندگي بهتر است. يك ذره آبرو برايم باقي نمانده. دخترم شوهر نكرده اما بچهاي در بغل دارد. آيا ننگ بيشتر از اين هم ميشود؟ من چطور با اين دختر بعد از اين ميتوانم در خانواده، روستا و عشيرهام سرم را بالا بگيرم.»
پرسيدم: «آيا اگر نتيجه آزمايش DNA مثبت شد، اجازه ميدهيد دخترتان با آن پسر ازدواج كند؟
-نه! هرگز! اين براي من، خانواده و طايفهام ننگ بزرگي است كه چنين پسري داماد ما باشد.
پس بالاخره ميخواهيد چه كار كنيد؟
اين بار به جاي پدر گلبهار، پسر عمويش پاسخم را داد. شايد به اين خاطر كه در ميان عشاير عموها و پسر عموها جايگاه ويژه و مهمي در تصميمگيري براي سرنوشت يك دختر دارند. پسر عموي گلبهار گفت:
«بچه را به پرورشگاه ميسپاريم.»
-گلبهار و آن پسر چطور؟
"يك فكري هم براي آنها ميكنيم."
... بهمن را كه از دور ديدم، به طرفش دويدم و لباس بچهگانه را از دستش قاپيدم و با كمك گلبهار لباس را بر تن پسرش كـردم. در لباس تازهاش كه به رنـگ صورتي خوش رنـگ بود زيبايياش دو چندان شد. بوسهاي بر پيشانياش زدم و به آغوش مادرش سپردم و بعد پرسيدم:
-گلبهار! نكند بر سر بچهات بلايي بياورند؟
"نه! نميتوانند."
آخر از كجا اينقدر مطمئني؟
قاضي از آنها تعهد گرفته كه كاري به كار من و بچهام نداشته باشند و اگر اتفاقي براي ما بيفتد سر و كارشان با دادگاه خواهد بود.
گلبهار كه از اتاق آزمايش بيرون آمد، فرياد فرزندش به آسمان بلند بود. نميدانم از گرسنگي بود يا از درد سرنگي كه خودنش را براي آزمايش مكيده بود. گلبهار فرزندش را نوازش ميكرد تا شايد آرام شود، اما همين كه سنگيني نگاههاي خشمگين عمو و پسر عموهايش را بر خود حس كرد، بچه را زير چادرش پنهان كرد.
او در حالي كه به همراه پدر و مردان طايفهاش از پلهها پايين ميرفت، بدون هيچ كلامي نگاهي به من انداخت، اما حتي دستش را هم به نشانه خداحافظي برايم تكان نداد. فقط نگاهم كرد. انگار با نگاهش ميخواست با من خداحافظي كند.
* * *
در راه بازگشت تمام وقت به گلبهار فكر ميكردم و چشمان درشت و سياهش. و به پسرش فكر ميكردم كه نامي نداشت چون مادرش از ترس پدر، برادر و عموهايش حتي جرأت نكرده بود نامي براي او برگزيند.
در مسير بازگشت وقتي از مقابل ساختمان دادگستري تهران عبور ميكردم مادر «ليلا فتحي» را ديدم كه به همراه شوهرش و به نشانه اعتراض به مجازات نشدن قاتلان دخترشان جلوي دادگستري به تحصن نشسته بودند. هر دو كفن پوشيده بودند، يعني براي ستاندن حق فرزندمان حتي براي مرگ هم آمادهايم.
ليلا فتحي، دختر 12 ساله، هفت سال پيش در راه مدرسه توسط سه مرد ربوده شد. هر سه نفر به او تجاوز كردند و سپس آنقدر كتكش زدند كه زير ضربههاي متعدد مشت و لگدشان جان داد. آنها پس از هفت سال هنوز مجازات نشدهاند.
مادر ليلا با اندوه فراوان روزي را به ياد ميآورد كه براي قاتلان دخترش حكم قصاص صادر شده بود. آن روز از دادگستري تهران با او تماس گرفته و گفته بودند: «اگر ميخواهي قاتلان فرزندت مجازات شوند بايد نصف ديه سه مرد كامل را پرداخت كنيد.»
بر طبق مادهاي از قوانين قضايي در ايران «حتي اگر مردي عمداً زني را به قتل برساند خانواده مقتول براي قصاص بايد نصفي از ديه را كه در ايران رقم قابل توجهي است به خانواده قاتل بپردازند. اما درباره زنان اين قانون به صورت معكوس اجرا ميشود. يعني اگر يك زن، مردي را به قتل برساند، علاوه بر اينكه آن زن اعدام ميشود، خانوادهاش بايد نصف ديه را هم به خانواده مقتول بپردازند. خانواده ليلا بعد از تماس دادگستري تهران با فروش خانه، اتومبيل و همه لوازم زندگيشان در صدد حكم قصاص براي ميآيند كه به دليل نامعلومي اجرا نميشود.
«شيرين عبادي» كه يكي از زنان مترقي و روشنفكر در ايران است، به عنوان وكيل افتخاري پرونده ليلا ميگويد:
«در اين پرونده مسألهاي كه موضوع را دردناكتر ميكند اين است كه خانوادهاي دخترشان مورد تجاوز قرار ميگيرد و به قتل ميرسد و دادگاه بدون در نظر گرفتن وضعيت روحي و اقتصاديشان از آنها طلب تفاوت ديه را ميكند. آنها به دليل پرداخت اين مبلغ، تمام هستيشان را از دست دادهاند و ميتوان گفت اكنون اين خانواده در آستانه فروپاشي كامل است.
* * *
يك هفته بعد، پشت ميزم در هيأت تحريريه روزنامه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد. دوستي بود كه از شهر محل سكونت گلبهار تلفن ميزد و گفت: «برادر، عمو و پسر عموهاي گلبهار چند روز پس از بازگشت از تهران، گلبهار را در آتش سوزاندند. اول ميخواستند با طناب دارش بزنند اما هر بار از دستشان فرار ميكرد. بار آخر برادرش در يك لحظه مقدار زيادي بنزين رويش ريخت و يكي از پسر عموهايش فوري كبريت را كشيد... روز بعد هم بچهاش را با خوراندن سم كشتند. حالا هم براي فرار از مجازات شايعه كردهاند گلبهار خودسوزي كرده و بچهاش هم از گرسنگي مرده است.»
او يكريز حرف ميزد و من فقط سكوت كرده بودم. سكوتم آنقدر طولاني شد كه براي اطمينان از اينكه هنوز پشت خط هستم بارها الو، الو گفت، اما من نميتوانستم جوابش را بدهم. بغض راه گلويم را بسته بـود. فقط صـداي گلبهار توي سرم ميپيچيد كه «... نميتوانند بلايي بر سر من و بچهام بياورند. آنها به قاضي تعهد كتبي دادهاند.»
* * *
وقتي با ناراحتي زياد ماجراي گلبهار را براي زهرا كه يك زن جوان و تحصيل كرده است، تعريف ميكنم و ميگويم:
«وضع زنان در ايران خيلي بد است، نه»؟
مستقيم توي چشمانم نگاه ميكند و ميگويد:
«اما وضع گلبهار در ايران استثناء است و قاعده نيست.»
ميگويم: «قاعده نيست اما اگر حتي يك زن در هزار نفر هم دچار چنين سرنوشتي شود، باز هم خيلي وحشتناك است.»
ميگويد: «اما خودت هم ميداني كه خيلي كمتر از اين است كه گفتي.»
با ناراحتي ميگويم: «حتي اگر يك در ميليون هم باشد، زياد است. بويژه اينكه قوانين حمايتي براي چنين زناني در كشور ما(ايران) وجود ندارد.»
زهرا لبخندي ميزند و ميگويد: «من ميخواهم بگويم آنچه درباره گلبهار تعريف كردي، وضع همه زنان ايراني نيست. خودت خوب ميداني كه بسياري از زنان در ايران بر مردان خود حكمراني ميكنند.»
اين حرفش مرا با خود به گذشتههاي دور برد، آن زمان كه كودكي بيش نبودم و دست در دست مادرم به خانه پدرياش ميرفتيم و مادر بزرگ ريزنقشم را ميديدم كه با اقتدار زياد بر همه امور خانه نظارت و مديريت ميكرد و هر بار كه چيزي ميگفت، پدر بزرگم با آن هيكل تنومندش ميگفت: «چشم خانم، امر ديگري نداريد.»
مادر بزرگم تنها زن مقتدري نبود كه در اطرافم ميديدم. خالهها، عمهها، مادرم و بعضي از زنان همسايه هم بودند. آنها هنوز هم با اقتدار كامل زندگي ميكنند.
بزرگتر كه شدم در دبيرستان و دانشگاه دختران بسياري را در ميان همكلاسيهايم ميديدم كه با شور و نشاط فراوان در همه عرصههاي اجتماعي حضور مييافتند و چه بسيار وقتها كه از پسران دور و اطرافشان بيشتر ميدرخشيدند. در روابط و تفريحهاي خود آزادي زيادي داشتند ، بدون اينكه با ممانعت پدران و برادرانشان روبرو شوند. هنوز هم از اين دختران و زنان در اطرافم كم نمي بينم.
اما حتي فكر كردن به اين مسائل هم نميتواند لحظهاي چهره شرقي گلبهار را از يادم ببرد، با آن چشمان نافذ و ابروان مشكياش ... همانطور كه نميتوانم چشمان سياه پسر دو ماههاش را فراموش كنم. در همين فكرها هستم كه صداي زنگ تلفن مرا به اطراف خود ميكشد، از آن سوي خط صداي يكي از بستگانم را ميشنوم كه بيش از 20 سال است در اروپا زندگي ميكند و ميگويد مشغول ديدن فيلمي از تلويزيون فرانسه درباره وضع زنان ايران بوده كه به ياد من افتاده.
بعد هم اضافه ميكند: «با ديدن اين فيلم احساس ميكنم شما زنها در ايران هنوز هم خيلي بد بخت هستيد. آيا تو احساس بد بختي نميكني كه نمي تواني فعاليت اجتماعي داشته باشي ؟»
من در پاسخش مي گويم: «من احساس بد بختي نميكنم و در كنار بسياري از زنان ايراني در جامعه حضور و فعاليت دارم. "
او در پاسخ من كلماتي را بر زبان آورد كه نشان ميداد هيچ كدام از حرفهايم را باور نكرده است. اما مـن راست ميگفتم. البته حـرفهـاي مـن اصلاً به ايـن معنا نبود كـه رفتارهـاي تبعيضآميزي را كه در كشورم نسبت به زنان روا داشته ميشود، از يادم بردهام.
«سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است.
سارا ميگويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسهاي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»
سارا درست ميگويد، مديريت زنان به سختي در ايران پذيرفته ميشود و از هر يكصد مدير فقط سه نفر آنها زن هستند.
با همه اينها درسالهای اخير در وضع زنان تا حدودي پيشرفت حاصل شده است .
در هشت سال اخير بيش از 2000 انجمن، سازمان غيردولتي وتعاوني زنان و … در ايران پا گرفته كه بيشتر اعضا و گردانندگانش را زنان تحصيلكرده تشكيل ميدهند،درصد دانشجويان دختر در مراكز آموزش عالي و دانشگاهها در سال 83 نسبت به سال 76 بيش از 47 درصد رشد داشته است. و تعداد زنان در سطوح مديريتي در همين سال نسبت به سال 76 بيش از 63درصد رشد را نشان مي دهد.
در نخستين انتخابات سراسري شوراهاي شهر نيز كه براي نخستينبار برگزار شد، زنان توانستند يكسوم از كرسيهاي نمايندگي شوراهاي شهر را به دست آورند و در 109 شهر كشور 114 نفر از زنان نفر اول و يا نفر دوم شوراهاي شهر بودند.