آقای خاتمی؛ نيائيد! داريوش سجادی![]()
از همین نویسنده
23 اردیبهشت» حسين موسويان، زينب پيغمبرزاده و علی فرحبخش، بهمن احمدی امويی29 اسفند» نميخواستم براي يك انتخابات كار به داد و بيداد بكشد، گفتوگوی بهمن احمدي امويي با مهدي كروبي، سرمايه 30 دی» رويارويي بازرگانان در تهران، درگيري سنت و مدرنيته در بخش خصوصي ايران، بهمن احمدي امويي 30 آبان» چالش برسر جهتگيري اقتصادي جمهوري اسلامي و سازمان برنامهريزي، بهمن احمديامويي 20 آبان» بازسازي يا تخريب قطعه ۳۳؟ بهمن احمدي امويي
بخوانید!
11 آبان » زنان در حاکميت مردانه روزنامه های ايران، ژيلا بنی يعقوب
7 آبان » بازار در برابر دولت، بهمن احمدی امويی 7 آبان » دو دو تا؟ واکاوی بحران کُردان گيت، داريوش سجادی 24 مهر » همه مدارک قلابی مردان جمهوری اسلامی، بهمن احمدی امويی 24 مهر » اسرار ربودن موسی صدر از زبان خواهرش، ژيلا بنیيعقوب
پرخواننده ترین ها
» یک حادثه عجیب هنگام تمرین نمایشی ماموران آتش نشانی در ترکیه (ویدئو)
» وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد!، هادی خرسندی » گرمابه فرشته (گزارش تصویری)، تهرونی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی » بختيار: اسطوره و واقعيت و سوزاندن فرصتی تاريخی (قسمت اول)، محمود دلخواسته » دستگيری دختران و پسران حاضر در يك كافي شاپ در كرج (ویدئو) » چتر باز خوش شانس! (ویدئو) طبقهء متوسط در ايران بعد از انقلاب، گفتگوي بهمن احمدي امويي با موسي غني نژاد![]()
amouee@yahoo.com (اين مطلب پيش از اين در روزنامه سرمايه منتشر شده است)
در ادبيات اقتصاد سياسي دهه 60 و 70 ميلادي بحثي تحت عنوان طبقه متوسط مطرح شد كه هر يك از تئوريسينهاي وابسته به مكاتب مختلف فكري و سياسي براي آن اعتبار معنايي خاصي را در نظر داشتند و بر اساس آن تحليل خود را ارايه ميكردند. از دهه 90 به ويژه پس از فروپاشي اتحاد شوروي و مطرح شدن بحت جهانيسازي, فضاي تازهاي ايجاد شده كه قابل قياس با آن دوران نيست. پرسش نخست اين است كه آيا مفهوم طبقهء متوسط به گونهاي كه در دهه 60 و 70 ميلادي مطرح ميشد در حال حاضر نيز در ادبيات سياسي و اقتصادي و يا حتي جامعهشناسي جايگاه خاص خود را دارد؟ آيا متفكران اين حوزهها هنوز در مورد اين مفهوم بحث ميكنند و بر اساس آن تعاريف اجتماعي خود را ارايه ميكنند؟ طبقه متوسط چه در بحثهاي تاريخي - جامعهشناسي و چه در بحثهاي اقتصادي به دو معنا بكار ميرود يكي به معناي خورده بورژوازي كه ماركسيستها بكار ميبرند ، يعني طبقهاي كه با ظهور وجه توليد سرمايهداري ايجاد شده است و كمكم به دو گروه تجزيه ميشود. گروه اصلي به سمت طبقه كارگر و تعداد اندكي به سمت طبقهء بورژوازي سرمايهداري حركت ميكنند . برخي از تئوريسينهاي ماركسيسم يك ماموريت انقلابي نيز براي اين طبقه خرده بورژوازي قائل بودند. حتي در انقلاب اسلامي ايران نيز در سال 57 برخي از ماركسيستهاي ايراني اين تز را مطرح ميكردند كه طبقه پرچمدار ايران, خرده بورژوازي يا همان طبقه متوسط است. اين يك ديدگاه است كه به اعتقاد من درست نيست ولي چون اعتقادي به پارادايم ماركسيستي ندارم وارد بحث آن نميشوم. در عين حال, موضوع بحث شما هم نيست. اما ديدگاه ديگري هم درباره طبقات اجتماعي وجود دارد. كه با ايده ماركسيستي متفاوت است. درايده ماركسيستي, طبقه براساس مالكيت با ابزار توليد تعريف ميشود ، اما در ايده اقتصادي غير ماركسيستي يا اقتصاد آزاد يا ليبرال, طبقه متوسط به اين معنا است كه بارشد سرمايهداري و اقتصاد آزاد, يك طبقه نسبتا مرفه كه اكثريت آحاد جامعه را در برميگيرد, ايجاد ميشود. اين تصويري است كه "دوتوكويل"در مورد طبقه متوسط داشت. او ميگفت كه با توسعه اقتصادي و با پيشرفت جامعه به طور قطع يك طبقه متوسط ايجاد ميشود و اين خلاف ايده ماركسيستي كه اعتقاد دارد جامعه به دو قطب تجزيه ميشود: اكثريت غالب كه طبقه كارگر هستند و روز به روز فقيرتر ميشوند و اقليتي ثروتمند كه سرمايهداران و صاحبان ابزار توليد هستند. اما واقعيت تاريخي نشان داده است كه با پيشرفت جوامع, طبقه متوسط يا يقه سفيدان بهوجود ميآيند كه بين اين دو قطب مطرح در ايده ماركسيستي را پر ميكنند و اكثريت جامعه از طبقه متوسط تشكيل ميشود. هر جامعه كه پيشرفتهتر باشد وزن طبقه متوسط نيز بيشتر ميشود و اين فوايد مختلفي به لحاظ سياسي و اقتصادي دارد. يعني بزرگ شدن طبقه متوسط سبب كاهش نابرابري در توزيع درآمد ميشود. آنچه كه اقتصاددانان با شاخص جيني اندارهگيري ميكنند ، نشان ميدهد كه هر چه جامعه پيشرفتهتر شود ضريب جيني پايينتر ميآيد. يعني نابرابري در توزيع درآمد كمتر ميشود و اين يك اصل پذيرفته شده در اقتصاد توسعه است. ديگر اين كه هر چه طبقه متوسط بزرگتر باشد مشاركت مردم در امور سياسي بيشتر ميشود. چون اين طبقه متوسط تشابهاتي با طبقه بالا دارد . با سواد و متمدن است و از خصلتهاي شهري برخوردار است. از طرف ديگر رشد طبقه متوسط سبب ميشود تنشهاي اجتماعي از حالت خشونتآميزي به رقابت سياسي تبديل شود. بدين معنا كه اگر در گذشته شورشهاي شهري و كارگري خونين صورت ميگرفت، در جوامع صنعتي مدرن معمولا چنين اتفاقي نميافتد و طبقه متوسط و كارگر يقه سفيد, روش بازي مسالمتآميزي را اتخاذ كرده است و تظاهرات مسالمتآميز صورت ميگيرد . يعني جامعه برروشهاي خشونتآميز فائق آمده و يك جامعه صلحآميز ايجاد ميشود. هر چند تنشهاي ملايم هميشه در جامعه صنعتي وجود دارد. اينها فوايدي است كه معمولا طبقه متوسط براي جوامع صنعتي به همراه ميآورد. بهلحاظ اقتصادي نيز در بحث اقتصادي توسعه ميتوان گفت، زماني كه توليد ثروت در جامعه زياد ميشود، ناگزير، طبقه مصرفكننده ثروت هم به وجود ميآيد. يعني حتي اگر اين ايده ماركسيستي را بپذيريم كه سرمايهداران براي به حداكثر رساندن سود خود در صدد استثمار طبقه كارگر يا اكثريت جامعه هستند, منطق اقتصادي ايجاب ميكند كه در نهايت كالاهايي را كه توليد كردهاند بفروشند. در اين شرايط تعداد اندك سرمايهداران نميتوانند همه اين كالاها را بخرند . بنابراين ضروري است كه سطح طبقه پايين تا حدي افزايش يابد كه توان خريد كالاهاي توليدي را داشته باشند. اين منطق اقتصادي هم ايجاب ميكند كه طبقه متوسط ايجاد ميشود . در حال حاضر در جوامع صنعتي به لحاظ رفتار اقتصادي يا مصرفي, ثروتمندان جامعه تفاوت چنداني با مردم عادي ندارند. ثروتمندان يك ماه در سال به مسافرت و تعطيلات ميروند. طبقه متوسط هم البته كمتر و محدودتر, اما به سفر ميروند يا دست كم هفتهاي يك بار به رستوران و سينما و تئاترميروند. همينطور درمورد وسايل خانگي از قبيل تلويزيون, ويدئو, يخچال و حتي ماهواره, همه اقشار از آنها برخوردار هستند و تفاوتها بسيار جزيي شده است. ميليونرها تعطيلات خود را در كشتيهاي تفريحي ميگذرانند مردم عادي هم به كمپهاي كنار دريا ميروند. تفاوتها به اين حد كاهش يافته و و اين فاصله هم در حال از بين رفته است. يعني كشتيهاي تفريحي را اكنون براي طبقه متوسط نيز ميسازند. لذا ديگر جامعهاي با تبعيض و تفاوتهاي فاحش نداريم و هر چه جامعه ثروتمندتر و صنعتيتر ميشود بيشتر به سوي يكدستي و گسترش طبقه متوسط و پر شدن خلاء جامعه دو قطبي پيش ميرود. اين از ويژگيهاي توسعه اقتصادي يا مدرن شدن جامعه است . با توجه به اين توصيفي كه شما از طبقه متوسط در جامعه ارايه داديد وضعيت اين طبقه در ابتداي شروع انقلاب در سال 57 را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ البته اين موضوع در ايران بسيار پيچيده است . چون حركتهاي ما زيگزاگي بوده و بالا و پايين زيادي داشته است و مانند جوامع صنعتي نيست كه روند نسبتا كم نوسانتري داشته باشد تا امكان قضاوت در مورد 200 سال اخير و تجارب آن را سهلتركند . كاربردي كردن اين تئوري در ايرن چندان ساده نيست و مساله پيچيدهتر است . قبل از اين كه وارد بحث ايران شويم پرسش اول را بسط ميدهم. با توجه به دو تعريفي كه شما از طبقه متوسط بيان كرديد ، در حاي حاضر كه شاهد رشد اقتصادي بسياري از كشورها هستيم و اتحاد جماهير شوروي كه منادي بحث جامعه دو قطبي و طبقات متخاصم بود فروپاشيده و شرايط جديدي به وجود آمده است, آيا تعارف و مفاهيمي كه مطرح كرديد قابل تعميم به دوره كنوني نيز ا ست و در ادبيات سياسي از آن استفاده ميشود يا خير؟ بله حتما است . يعني مفهوم طبقه با آن كاركردها از بين نرفته است؟ به نظر من طبقه با كاركرد و تعاريف ماركسيستي ديگر وجود ندارد و نميتوان مصداقي براي آن يافت. اگر طبقه را بر اساس مالكيت ابزار توليد در نظر بگيريم بيشترين سهم مالكيت ابزار توليد كه همان سهام شركتهاست در اختيار طبقه متوسط است نه در اختيار اقليت ثروتمند. اين الان درست است كه ميليونرها و ميلياردهايي در كشورهاي صنعتي وجود دارند, اما سهم آنها از كل مالكيت داراييهاي سرمايهاي, در اكثريت نيست. اين نشان ميدهد طبقه متوسط به معناي اقتصادي آن كه تعريف شد, واقعيت عيني جامعه است. در حال حاضر ثروت هم دموكراتيك شده است و در اختيار عموم است . نه در انحصار اقليت. يعني بر خلاف تصويري كه گاهي اوقات در جامعه ما از كشورهاي پيشرفته صنعتي ارايه ميدهند, در حال حاضر طبقات متخاصم ديگر وجود ندارند. بلكه اصناف و گروهها بر حسب ذائقه سياسي جايگزين آن شده است. تنشهاي اجتماعي, در جامعه صنعتي هست . اما جنگ طبقاتي ديگر وجود ندارد. البته بنده معتقدم كه هيچگاه وجود نداشته است اما در حال حاضر به روشني ميبينم كه خنده دار است اگر بگوييم در انگلستان يا فرانسه و يا آمريكا جنگ طبقاتي بين سرمايهدار و كارگر است, هيچ مصداقي نميتوانيم براي اين جنگ پيدا كنيم. اما هنوز يك عده از چپها در كشور خودمان داريم كه بر طبل پيكار طبقاتي ميكوبند. بنابراين به نظر من ما ديگر از پارادايم ماركسيستي به طور كامل بيرون آمدهايم. حتي امروزه چپهاي اروپايي و ماركسيستهاي سابق هم از ايده تخاصم طبقاتي دفاع نميكنند و فقط در برخي از كشورهاي جهان سومي مانند كوبا و پرو و كره شمالي افراد اندكي را ميبينيد كه چنين حرفهايي را مطرح ميكنند . طبقهء متوسطي كه اشاره كرديد در جهان و در بسياري از كشورهاي پيشرفته, گسترش يافته است چه ويژگيهايي دارد؟ به عبارت ديگر مشخصات عمده طبقه متوسط مدرن در شرايط فعلي چيست؟ همان گروهي كه در گذشته به آنها يقه سفيدان يا كارگران يقه سفيد ميگفتيم ، يعني قشري كه بخش اعظم جامعه را تشكيل ميدهند درآمد نسبتا بالا يا متوسطي دارند, وضعيت تحصيلي و اجتماعي شان خوب است ، با سواد هستند ، فرهنگ شهر نشيني را كسب كردهاند و رفتارشان منطبق با منطق اقتصادي است. يعني در حال حاضر اگر به كشورهاي پيشرفته نگاه كنيد حتي طبقه متوسط پايين به لحاظ درآمدي با دارايي شان يك پرتفوليو يا سبد درست ميكنند. يعني بخشي را در بانك ميگذارند و با بخش ديگر سهام شركتهاي مختلف را ميخرند . به رغم اين كه تخصصي ندارند اما رفتارشان منطبق بر منطق اقتصادي است. اين ويژگيهاي طبقه متوسط جوامع پيشرفته است. مثالي كه من براي كشورهاي در حال توسعه ميزنم اين است كه هر چه جوامع در حال توسعه به سمت پيشرفت مداوم و پايدار بروند اين وضعيت رشد بيشتري پيدا ميكند. يعني هر چه جامعه به لحاظ اقتصادي توسعهيافتهتر شود ، تنشهاي اقتصادي و سياسي در آن كمتر شده و جامعه دموكراتيكتر ميشود. چرا كه با گسترش طبقه متوسط درخواستهاي سياسي و اجتماعي هم افزايش مييابد و اين مستلزم مشاركت, دموكراسي و آزادي است . بازگرديم به موضوع ايران كه هدف اصلي ما نيز هست. شما به خصلتهاي مختلف طبقه متوسط اشاره كرديد. اين طبقه با اين ويژگيها در مقطع سال 57 كه در ايران انقلاب شد چه جايگاهي داشت؟ آيا در جايگاه تعيينكنندهاي بود و بخش اعظم جامعه را تشكيل ميداد؟ موقعيت آن در دستگاه سياسي و اداري و تصميم ساز جامعه چگونه بود؟ در مقطع انقلاب ، شهرنشيني به اوج خود نرسيده بود و بيش از نيمي از جمعيت در روستاها زندگي ميكردند. پس از انقلاب شهرنشيني رشد بيشتري پيدا كرد. اما عدهاي از كساني هم كه در مقطع انقلاب در شهرها زندگي ميكردند ، از مهاجران نسل اول بودند . چرا كه در ده سال آخر دوره شاه مهاجرت از روستاها به شهرها افزايش يافت و اين افراد طبقه متوسط رو به ظهور را تشكيل ميدادند و وضعيت زندگي مردم به سمت بهبود پيش ميرفت. تمام دادهها و ارقام نيز اين را نشان ميدهد. اگر سال 57 يا 56 را با ساي 1337 مقايسه كنيد ، ميبينيد در اين 20 سال سطح زندگي و درآمد مردم فوق العاده بالا رفته است. نابرابري خيلي فاحشي نيز در توزيع درآمد وجود نداشت. يعني اين ايده چپها كه نابرابري زياد سبب يك جنگ طبقاتي در ايران شد كاملا اشتباه است . اگر بخواهيم درباره علل وقوع انقلاب بحث كنيم كه نارضايتي مردم از چه بود كه به انقلاب انجاميد يقينا تخاصم طبقاتي و فقيرتر شدن دليل آن نبود. چرا كه مردم ثروتمند شده بودند. بلكه علت اين مساله را بايد در تظاهرات مردم ديد. يعني توقعات مردم بيشتر از واقعيت تحولات رشد كرده بود . هميشه در تمام جوامع اينگونه است ، زماني كه وضعيت خانوارهاي كم بهبود مييابد ، توقعاتشان سريعتر رشد ميكند و در مرحله اول نارضايتيشان بيشتر ميشود. انقلاب ايران دقيقا در آن مقطعي صورت گرفت كه نا رضايتيها ايجاد شده بود. نارضايتيهايي كه به آن اصطلاحا فقر نسبي ميگويند. وضعيت از فقر مطلق بيرون آمده بود و مردم شروع به مقايسه خود با ديگران كرده بودند. هر كسي ميگفت چرا وضعيت همسايه من كه از من عقبتر بوده از من بهتر شده اينگونه است و يا اين كه عدهاي يك شبه راه 100ساله ميرفتند. البته بعد از انقلاب هم ما با اين مساله مواجه بوديم. حتي در 10ساله اول انقلاب كه توام با جنگ بود يك طبقه نو كيسه بوجود آمد كه بخش مهمي ار نارضايتي مردم از همين مساله بود. اين بحث اقتصادي و جامعهشناسي خود را دارد و موضوع اصلي بحث ما نيست . اما ميخواهم بگويم در مقطع 10 تا 20 سال آخر حكومت شاه طبقه متوسط در حال شكل گيري بود هم به صورت كارگران يقه سفيد و. هم ديوانسالاراني كه در شهر وابسته به دولت بودند. پس از انقلاب تحولي در اين روند بوجود آمد به صورتي كه در اوايل انقلاب بسياري از مالكيتها زير سؤال رفت. كارخانهها و اموال بسياري مصادره شد و تغييراتي در راس طبقه ثروتمند جامعه اتفاق افتاد. ثروتمنداني كه در راس بودند و پردرآمدترين افراد بودند يا شروع به مهاجرت به خارج از كشور كردند و يا اگر ماندند قدرتشان كم شد وسركوب شدند. برخي نيز از وابستگان رژيم سابق بودند كه اعدام انقلابي شدند و برخي خلع مالكيت شدند و جاي خود را به تدريج به طبقه نو كيسه دادند كه اين طبقه اقتصادي نيز از همان كانالهايي ثروتمند شدند كه قبليها شده بودند . يعني از رانتها وامتيازاتي كه ميتوانستند در رابطه با اقتصاد دولتي كسب كنند. در 10 سال اول انقلاب به صورت مستقيم و غيرمستقيم امكان استفاده از اين رانتها فراهم بود . چرا كه دولت براي تامين معاش مردم درصدد افزايش پايه رايانهها به انحاء مختلف بود. دو قيمتي يا چند قيمتي شدن كالاها و يارانهاي كه داده ميشد منبع كسب ثروت براي اقليتي شد كه منشاء طبقه نو كيسه جديد پس از انقلاب بودند . همانطور كه گفتيد در ابتداي انقلاب يك نوع جابجايي در راس هرم طبقات اقتصادي صورت گرفت. اما كساني كه جانشين اين عده شدند داراي ويژگيهاي اجتماعي, سياسي و اقتصادي خاصي بودند كه اين ويژگيهاي رفتاري را هم به آن هرم بالاي جمعيتي و هم به طبقات پايينتر جامعه منتقل كردند. بنابراين طبقه متوسط را تحت تاثير قرار دادند. ويژگيهاي رفتاري اين طبقهء اقتصادي كه در ابتداي انقلاب جانشين طبقهء ثروتمند شده بود چه بود؟ ما قبل از انقلاب هم نو كيسه داشتيم . كساني كه از هيچ ثروتمند شده بودند و اينها كم و بيش همان رفتارهاي غيرمتعارف خود را داشتند. چون از پايگاه اجتماعي قبلي خود جدا نشده بودند . اما يكباره وضعيت درآمديشان بسيار فرق كرده بود. به همين دليل به آنها نوكيسه ميگوييم . يعني كسي كه خودش را گم كرده و رفتارش با مرتبه اجتماعياش برابر نيست. پس از انقلاب اين مساله حادتر شد. علت آن را نميدانم . شايد اين باشد كه در مقاطعي پس از انقلاب تضاد گفتار عمومي و رفتار فردي بيشتر شد. يعني آنچه مردم در خفا و در زندگي خصوصي خود انجام ميدادند با آنچه كه در زندگي عموميشان بود بسيار فاصله گرفت. قبل از انقلاب اينگونه نبود و نو كيسهها بيشتر ميخواستند اداي اشراف را درآورند و به ثروتمندان سنتي شباهت پيدا كنند. يعني مبادي آداب باشند. بهرغم اين كه در ذاتشان اينگونه نبودند . اما سعي ميكردند خودشان را تغيير دهند . اما بعد از انقلاب داشتن ثروت يك امر مذموم تلقي ميشد به همين دليل كساني كه ثروتهايي را اندوختند آن را پنهان كردند و هيچ گاه نخواستند در عرصه عمومي ثروتمند بودن خود را نشان دهند و يك نوع رياكاري و تزوير هم در زندگي و هم در رفتار اجتماعي آنها ايجاد شد. بله. اين مساله نيز دلايل مختلفي داشت. يكسري دلائل ايدئولوژيك بود و يك دليل هم حفظ امنيت شان بود. اين تضاد رفتاري مسايلي را هم در همان زمان ايجاد كرد كه هنوز هم ادامه دارد و شايد هم بتوان گفت يك نو رياكاري را در عرصه جامعه ما تعميم داده است. حتي در داخل خانوادهها نيز اين مساله نفوذ پيدا كرده است. يعني بچهها ياد گرفتهاند يا به آنها ياد دادهايم كه دو چهره داشته باشند. بيرون از خانه يك جور و در داخل خانه نوع ديگري رفتار كنند. اينها مسايل اجتماعي بسيار بزرگي را براي ما ايجاد كرده است. در حال حاضر بخش اعظمي از مشكل جوانان ما اين است كه دو شخصيتي شدهاند . نميدانند راه درست و زندگي درست چيست. اين كه دنبال ثروت بروند و يا دنبال شعارهايي كه در عرصه عمومي و كتابها ميدهند و اغلب هم به آنها عمل نميكنند. اينها مسايلي است كه وجود دارد . سؤال اين بود كه طبقه نوكيسهاي كه در بالا قرار گرفت چه ويژگيهايي داشت كه به طبقه ديگر هم سرايت يافت؟ يك نمونه از آن تضاد رفتاري بود كه به طبقهء متوسط هم انتقال يافت. ساير ويژگيهاي آن چه بود؟ با توجه به اين افزايش ارتباطات و يكساني و شباهت نوع زندگي مردم كشورهاي در حال توسعه با كشورهاي پيشرفته, وضعيت ايران چگونه است؟ يعني طبقه متوسط با آن ويژگيهايي كه اشاره كرديد در دهه دوم انقلاب شكل و ثبات بيشتري گرفته است ؟ در حال حاضر به لحاظ اجتماعي و سياسي در چه موقعيتي قرار دارد؟ آيا موقعيت برتري در مقابل دو طبقه ديگر دارد؟ يا در يك موقعيت فرودست قرار دارد؟ و با توجه به اين كه اشاره كرديد در ابتداي انقلاب جابجايي در سطح طبقه مرفه جامعه بوجود آمده و طبقهاي كه داراي فرهنگ خاص و وابستگي شديد به رانت بود جايگزين مرفهان سنتي شد. اين فرهنگ نيز مسلما تأثير خود را بر طبقه متوسط گذاشته است و ميتواند در جهت آلوده كردن طبقهء متوسط به لحاظ رفتاري حركت كرده باشد. پس طبقه متوسط چگونه خواسته خود را مطرح كند؟ Copyright: gooya.com 2009
|
||||||