نقد اجتماعی بدون عدالت سیاسی، اُتفرید هوفه، ترجمه فرهاد سلمانيان
اُتفرید هوفه، کانت شناس معاصر آلمانی و استاد کرسی فلسفه سیاسی دانشگاه توبینگن در این مقاله که حدود دو سال پیش نوشته شده است، به بررسی سیر فلسفی و نقد اجمالی برخی از آراء تئودور آدورنو می پردازد. عدالت سیاسی از مفاهیم محوری در نزد هوفه بوده و یکی از آثار مهم او نیز با همین عنوان یعنی "عدالت سیاسی" نوشته شده است. در نوشته ای که می خوانید وی به بررسی این مفهوم و چگونگی آن در آثار آدورنو می پردازد

اُتفرید هوفه
(به مناسبت صدمین سالگرد تولد تئودور و. آدورنو)
از مدت ها پیش- این گونه به نظر می رسد که - تئودور لودویک ویزنگروند آدورنو ، فیلسوف، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبیات و موسیقی قرن گذشته که موسیقیدان و پیانیست نیز بود؛ جایگاه خود را به عنوان متفکری برجسته تثبیت کرده است. وی طی همکاری با دوست و همراه روشنفکر خود، ماکس هورکهایمر و با تفسیر مجدد جهان، سعی داشت در راستای تغییر آن نیز گام بردارد. دست کم روند و تاریخ تأثیرگذاری آثارش در این مورد تا مدت ها حق را به او می دهد: به تدریج و در طول سالیان متمادی، هنگامی که نوشته های او بازچاپ و درسگفتارها و نامه نگاری هایش برای نخستین بار منتشر می شوند، همایش هایی برای او برگزار می شود و یا کتابی درباره ی او انتشار می یابد، تمامی وقایع مربوطه، به دقت ثبت و منعکس می شوند و در این میان به هر حال باید اذغان کرد که در چنین مواردی بلافاصله ستون فرهنگی - هنری روزنامه بیشتر جلب توجه می کند و برعکس در سایر حوزه ها تدریجاً به محدودیت های بیشتری برمی خوریم:
آهنگ های ساخته شده ی وی دیگر به ندرت اجرا می شوند و در این میان نظریه های ادبیات و موسیقی مسیرهای دیگری را پیش گرفته اند. در جامعه شناسی نظریه ای مطرح می شود که در پی تحقیق موردی و جزء- پژوهی عینی، پیوسته مجموعه و کلیت را مد نظر دارد و در فلسفه نیز حوزه هایی چون اخلاق و فلسفه ی سیاسی به مفهوم فلسفه ی حقوق و حکومت که آدورنو دوران آنها را سپری شده می پنداشت، به شدت مورد توجه مجدد قرار گرفته اند. یک ارزیابی ضمنی و گذرا در مورد آدورنو مشخص می کند که وی از حساسیتی بالا، افق تعلیمی و آموخته های گسترده، زبانی تأثیرگذار و نه چندان رها از تکلفات شخصی نویسنده و همچنین از تمرکز و ثبات نظری ای برخوردارست که با گذشت زمان مهجور جلوه می کند. با این وجود نمی توان انکار کرد که آدورنو شاخصه ی والای متفکری برجسته را در خود دارد؛ زیرا باعث غنای ذهن بشری شده است. وی زمانی بنا به درخواست توماس مان درباره ی زندگینامه ی خود چنین می نویسد:
" من در سال 1903 در فرانکفورت به دنیا آمده ام. پدرم یک یهودی آلمانی و مادرم شخصاً یک خواننده بود. او دختر یک افسر فرانسوی اهل جزیره ی کورس و در اصل ژنوی تبار؛ و یک زن خواننده ی آلمانی بود. من در محیطی کاملاً تئوریک، (و همچنین سیاسی)، هنردوست و بیش از هر چیز سرشار از علاقه به موسیقی بزرگ شدم."
آدورنو تک فرزند محبوب مرد یهودی ثروتمندی اهل فرانکفورت به نام اسکار ویزنگروند بود که به عمده فروشی شراب اشتغال داشت و به مذهب پروتستان گرویده بود. همسر این مرد، زنی کاتولیک موسوم به ماریا و در اصل با نام کالولی آدورنو دلا پیانا بود. آدورنو تا حد بسیار زیادی مصون از صحنه ی جنگ، سیاست و زندگی تجاری به بلوغ فکری زودهنگام رسید. او در کتاب "اخلاق صغیر"در بخشی تحت عنوان "گیاه گلخانه ای" و در مجموعه ی گزین گویه های متأخر خود، به توصیف واقعی خویش می پردازد:
"آن که به بلوغ فکری زودهنگام می رسد، در وضعیتی پیشرس زندگی می کند. تجربه های وی از بعد ماتقدم و بداهت عقلانی، نوعی حساسیت آگاهی بخش هستند که به تصاویر و کلمات دست می یازند، یعنی همان چیزهایی که بعدها نخست شیء و انسان را از آن خود می کنند. چنین وضعیت پیشرس در عین حال که از درون خود اغناء می شود، از دنیای بیرون فاصله می گیرد و به آرامی به تناسبات موجود با آن، رنگ امری بازیگر و نژند را می بخشد.... بردبارانه و با قدرتی عظیم در برابر وضعیت های گوناگون، بیم و هراس ها، احساسات آتشین و .... تاب می آورد و تمامی این ها در چالش با خودشیفتگی وی تبدیل به نیرویی می شود که به شکلی بیمارگونه او را تحلیل می برد."
آدورنو، این اعجوبه ی جوان، از دوران دبیرستان و همراه با گذراندن کلاس های آموزش موسیقی و پیانو، نخست قصد داشت موسیقیدان و پیانیست کنسرت شود. او در طول تحصیلات دانشگاهی در رشته های فلسفه، روان شناسی و موسیقی شناسی به عنوان منتقد موسیقی نیز به فعالیت می پردازد. پس از نگارش رساله ی دکترای خود در فلسفه، پیرامون پدیدارشناسی هوسرل برای تحصیل رشته ی آهنگ سازی به وین نزد یکی از شاگردان شونبرگ به نام آلبان برگ می رود. اما نه در سطح موسیقیدانی آوانگارد؛ بلکه به عنوان نظریه پرداز مترقی موسیقی به فرانکفورت بازمی گردد و برای چندین سال همچنان مدیریت مجله موسیقی نوین اتریش به نام "آنبروخ" را به عهده می گیرد. اما رویای وی برای به عهده گرفتن بخش نقد موسیقی در روزنامه ای معتبر به تحقق نمی پیوندد و وظیفه ی شغلی او در زندگی شکل دیگری به خود می گیرد.
انقلابی که شونبرگ، استاد آلبان برگ با موسیقی دوازده تنی یا سریالی در حوزه ی موسیقی ایجاد کرد، برای آدورنو تجربه ای شد که او سعی داشت به واسطه ی آن به افکار فلسفی خود اغناء بخشد. افکار یاد شده بیشتر تحت تأثیر روشنفکران غیرآکادمیک هستند تا اساتید آکادمیک؛ در اصل گئورگ لوکاچ فیلسوف مارکسیست و نظریه پرداز ادبیات، ارنست بلوخ نویسنده ی کتاب روح یوتوپیا ، نویسنده و ادیبی چون والتر بنیامین و فیلسوف و جامعه شناسی چون ماکس هورکهایمر بر آدورنو تأثیر گذاشته اند.
هورکهایمر بعدها بنیانگذار اصلی همان گروه پرکار روشنفکرانی شد که به متفکران مکتب فرانکفورت معروفند و با این حال خود را متفکران "نظریه ی انتقادی" می نامند. در اینجا منظور نوعی نظریه ی اجتماعی است که افکار فلسفه ی کلاسیک آلمان، بخصوص فلسفه ی کانت، هگل، شوپنهاوئر و نیچه را در پرتو استنباط های سوسیالیستی و اصول روانکاوی فروید بسط و گسترش می دهد. نظریه ی انتقادی را می توان روشنگری در خدمت برابری حقوق و رهایی دانست: در اینجا با مارکس به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر اقتصادی و با فروید به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر درونی ساختار غرایز فردی مواجه خواهیم شد و البته با توجه به قطعه ی زیر بنیان و بستره ی این جریان را نیز منجی باوری یهودی تشکیل می دهد:
"فلسفه، همان طور که ]مسوولیت آن[ همچنان تنها با در نظر داشتن یأس و تردید قابل پذیرش و توجیه است، تلاشی است برای آن که تمام چیزها را طوری بنگریم که از بعد نجات و رهایی از خویش قابل توصیف باشند. شناخت، حائز هیچ نوع روشنایی و آشکارگری ای نیست؛ مگر آنچه که از جانب این نجات و رهایی بر جهان می تابد: هر چیز دیگری ]غیر از این[ از سطح باز ساخت ها و ساخت های ثانویه فراتر نمی رود و بخشی از تکنیک باقی می ماند."
مارکسیسم غربی تا دروان آغازین بسط نظریه ی انتقادی، به تغییری انقلابی باور داشت، که بستره ساز آن فاعلی جمعی یعنی طبقه ی کارگران تهیدست بود؛ بخصوص طبقه ی کارگران جوامع صنعتی توسعه یافته.
از این رو واقعیت عینی تبدیل به نوعی ضربه و آسیب دورنی می شود؛ زیرا کارگران در انجام این وظیفه شکست می خورند و حتا به سختی قادر به نافرمانی و مقاومت در برابر رژیم های تحقیرگر انسان در غرب و شرق هستند. به علت مقاومت ضعیفی که طبقه ی کارگران آلمانی در برابر ناسیونال سوسیالیزم از خود نشان داد، و همچنین به دلیل "پاک سازی های سیاسی" استالین، نظریه ی انتقادی بعدها استنباط مارکسیستی فاعلی جمعی را که در جهت تسریع انسان محور نمودن اجتماع گام برمی داشت، کنار می گذارد و به جای آن بر استقلال نظریه در برابر عمل تأکید می کند.
بخصوص آدورنو در این راستا دیالکتیک معروف هگل را که ابداع خود وی نیز نیست، به کار می گیرد. آدورنو در این مورد می نویسد:
" دیالکتیک ریشه در آموزه ی سوفسطاییان دارد و روندی در بحث است برای متزلزل کردن داعیه های جزمی....دیالکتیک بعدها گسترش یافت و به روش متداول نقد و گریزگاهی برای تمامی تفکر سرکوب شدگان تبدیل شد.... اما این روش در مقام یک وسیله برای حق به جانب داشتن، از آغاز ابزاری برای سلطه نیز بوده است....از این رو صحت یا سقم روش دیالکتیکی نه در نفس استفاده ی آن به مثابه ی ابزاری این چنینی؛ بلکه در نیت کاربرد آن در فرایند تاریخی است. (زیرا خطر سوء استفاده از این روش را همواره باید جدی گرفت.)"
در این مورد آدورنو تحت تأثیر قطعی مارکس، دیالکتیک را تنها به عنوان امری سلبی قابل دفاع و عرضه می داند. وی در کار اصلی و نظام مند خود زیر عنوان دیالکتیک سلبی روش فلسفه ورزی خود را این چنین توجیه می کند:
"عبارت دیالکتیک سلبی از سنت روایی تخطی می کند. دیالکتیک افلاطون بر آن بود که به واسطه ی ابزار فکری نفی، امری مثبت ایجاد شود..... این کتاب قصد دارد بدون آن که چیزی از قطعیت و صراحت دیالکتیک بکاهد، آن را از چنین ماهیت ایجابی ای رها سازد.... اگر در جدیدترین مباحث زیبایی شناسی از ضددرام و ضدقهرمان ها سخن به میان می آید؛ بنابراین ممکن است دیالکتیک سلبی....به معنای ضدسیستم باشد....و وظیفه ی اصلی آن درهم شکستن نیرنگ ذهنیت ساختمند و بنیادین به کمک نیروی ذهن خواهد بود."
پیشرفت اجتماعی ای که آدورنو یکسره به آن اذعان دارد، همواره باید با در نظر گرفتن بهایی که برای آن پرداخت می شود، مد نظر قرار گیرد. در صورت انجام چنین محاسبه ای بهای مذکور، همواره پیشرفت را از میان برمی دارد و بر آن پیشی می گیرد. با این وجود به عنوان مثال توسعه ی علم و تکنیک از اوایل دوران مدرن به امید چنین رهایی ای سرعت گرفتند. اما اگر به واقعیت بنگریم، انسان بهای این پیشرفت را با تبدیل آزادی به سرکوب و جبر پرداخته است. در این میان انسان، این ارباب طبیعت، تبدیل به برده ی همان سلطه گری ای می شود که خود آن را بنیان نهاده است و جوهره ی دیالکتیک سلبی آدورنو در همین امر، یعنی در تضادِ میان ایده ی پیشرفت و ترقی - که اساس آن را آزادی و عقل تشکیل می دهد- و اسارت واقعی انسان در جامعه ی صنعتی نهفته است. آدورنو بر این باور است که:
"انسان ها بهای ازدیاد قدرت خود را با بیگانگی ]فزاینده[ از آن چیزی می پردازند که بر آن اعمال قدرت می کنند."
آدورنو با طرح دیالکتیک سلبی خود در قالب ارائه ی نظریه ی انتقادی، به طور عام و خاص علیه این واقعیت اقامه ی دعوی می کند و معتقدست که از این پس نظریه ی اجتماعی نباید بیش از این با پژوهش های به ظاهر بیطرف و مستقل از ارزش ها، در واقع مناسبات اجتماعی ناعادلانه را تثبیت و پنهان سازد. به مفهومی که در یازدهمین تز مارکس علیه فویرباخ مطرح است، چنان نظریه ای نباید تنها به تفسیر نوینی از جهان اکتفا کند؛ بلکه باید آن را در راستای جامعه ای تغییر دهد که با نیازها و نیروهای انسانی ای که از خود بیگانه نیستند؛ مطابقت داشته باشد. به این منظور نظریه ی یاد شده نوعی نقد ایدئولوژی را پیش می گیرد که آدمی را متوجه استثمار و جبر پنهان می کند، خاستگاه آن را توضیح می دهد و وضعیتی را بروز می دهد و پیش می کشد که اثری از بیگانگی موجود و یا شاید حتا از هر نوع بیگانگی ای در آن نباشد، و با این حال به نحوی بی سابقه امری مثبت توصیف شود. دو الگو در ایجاد این امتناع و احتیاط موثرند: فرارسیدن یک ناجی موعود و هنر خلاق. البته می توان نوید پیشامد هر دو مورد را داد و شاید علاوه بر این با دعوت دیگران به تغییر مسیر، زمینه ی دو مورد یاد شده را نیز فراهم کند، اما نمی توان چیزی را از قبل تعیین کرد؛ زیرا با وقوع هر یک از دو الگوی یاد شده امری جدید و غیرقابل پیش بینی پا به جهان می گذارد.
در طول تبعید آدورنو، اوجگیری مکتب فرانکفورت و تبدیل آن به پرنفوذترین شکل مارکسیسم غربی آغاز می شود. در جنبش دانشجویی سال 1968 حتا با آن که آدورنو و همچنین هورکهایمر همواره خود را موافق روشنگری روشنفکرانه و مخالف عملگرایی هدفمند سیاسی اعلام می کنند، افکار متفکران "مکتب فرانکفورت" تبدیل به قدرتی نیز سیاسی می شود.
آثاری که آدورنو با آن ها به شهرت رسید، - البته تا پیش از مطالعه ی وی در باب زیبایی شناسی کیرکه گور- نخست پس از جنگ جهانی دوم منتشر شدند. او در طول تبعید و اقامت در لس آنجلس با همکاری هورکهایمر "قطعات فلسفی" را نوشت که این قطعات در سال 1947 در قالب کتاب تحت عنوان بسیار تأثیربرانگیز دیالکتیک روشنگری به چاپ رسیدند. در این کتاب از چشم اندازهای گوناگون، نوعی تاریخ ماتریالیستی- و در عین حال بدبینانه ی- عقل و یا نوعی تاریخ ویرانی ترسیم می شود. منتقدان، این تاریخ را نوعی اسطوره ی ضدروشنگری می دانند.
بخش نخست کتاب که از بعد سیستماتیک مهم تر نیز هست، به " مفهوم روشنگری" اختصاص یافته است و مفهوم عقل در نزد آنها، به نحوی حیرت انگیز، عقل مورد تأکید کانت و عقل مورد نظر ایدئالیسم آلمانی را نادیده می گیرد. آدورنو و هورکهایمر نه عقل نظری کانت و تفکر ایده های تحقیقی قاعده مند را مد نظر داشتند و نه عقل اخلاقی و سیاسی را. گویا آن ها به هیچ وجه کانت و ایدئالیسم آلمانی را نمی شناخته اند و از این رو خود را به عقل ابزاری ای که منحصراً موظف به چیرگی بر طبیعت است، محدود کرده اند. این عقل - براساس دیالکتیک موکد و مورد ادعا- قربانی داعیه های خود برای تسلط و چیرگی بر امور می شود. انسان به جای خلاصی از طبیعت، هر چه بیشتر گرفتار وابستگی به آن می شود. به این ترتیب نیت تسلط ذهن (فاعل شناسای خودمختار) بر امر طبیعی، جای خود را به سیطره ی امر طبیعی بر ذهن می دهد.
اودیسئوس از پیشروان نخستین روشنگری محسوب می شود. در اصل او تنها بر فنون فریبکاری پریان دریایی مرگبار یا سیرن ها چیره می شود، آن هم از این طریق که دستور می دهد، او را با ریسمان به دکل کشتی ببندند و معروف است که علاوه بر این از خدمه ی کشتی خود می خواهد تا در گوش هایشان موم بگذارند، تا آواز پریان دریایی آن ها را گمراه و مسحور نکند. می توان این تدبیر را به مثابه ی نوعی مراقبت پدرسالارانه تفسیر کرد: این امر که نباید برای پاروزنان اتفاق ناگواری رخ دهد و همزمان نوعی پیشگیری خودخواهانه، برای آن است که اودیسئوس بیش از هر چیز قصد دارد آن بلا را از سر خود دور کند. اما آدورنو و هورکهایمر برای آن که جهان نگری ماتریالیستی خود را اعمال کنند، خدمه ی کشتی اودیسئوس را نماینده ی طبقه ی مدرن کارگران می پندارند که در پی اصل منفعت جویانه ی صیانت نفس ارباب خویش اند، و البته در حالی که او را به دکل کشتی می بندند، به خاطر وجود موم در گوش هایشان حتا صدای آواز پریان دریایی را نمی شنوند. این امر که در حقیقت اودیسئوس چنین ابتکاری به خرج می دهد و تا حدی مانند یک کارفرمای بلندنظر عمل می کند که هم برای خود و هم برای پاروزنان یا به عبارتی کارگران منافعی ایجاد می کند، "سخاوتمندانه" از نظر این دو متفکر محو می شود.
بخش دوم دیالکتیک روشنگری تحت عنوان "صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه ی فریب توده ها" سعی دارد، از تمامی فرهنگ توده از رادیو، تلویزیون، اپراهای کوچک، ترانه های پاپ و فیلم ها گرفته تا ستارگان به مثابه ی بستره و "شبکه ی اغواگری " و ]ابزار[ "فریب توده ها" پرده بردارد. البته این افشاگری به دور از تأثیر جانبی و ناخوشایند طبقه ی مرفه فرهنگی نیست.

تئودور آدورنو
آدورنو با تفکر محوری خود، یعنی دیالکتیک سلبی، قصد دارد نشان دهد که چگونه قدرت ذهن اندیشگر تنها در پرتو نقدی حفظ می شود که جامعه را محکوم به ناتوانی در تحقق بخشیدن به عقل می کند. نگاه عادلانه ای که بر پیش- داوری مارکسیستی دیالکتیک مطلقاً سلبی متمرکز نشود، دلایل مخالف و قدرتمندی از جمله انحلال دادگستری خصوصی از سوی دستگاه قضایی یا به رسمیت شناختن حقوق اساسی و حقوق بشر را نیز می بیند.
اما آدورنو توضیح می دهد که آزادی را تنها با نشان دادن اسارت عینی، یعنی به شکل سلبی، می توان معین و مشخص کرد. وی به همین مفهوم و تحت تأثیر نیچه، گزین گویه های فخیمی را به نگارش درمی آورد که گاه لحنی لطیف و شاعرانه دارند و گاه نیز لحنی خشن و جدل گونه. عنوان کتاب اخلاق صغیر حکایت از تضاد با کتاب اخلاق کبیر ارسطو دارد. در این مورد جای آموزه های ارسطو درباره ی زندگی نیکو را "تأملاتی درباره ی زندگی از هم گسیخته و آسیب زده" می گیرد؛ زیرا تنها در پرتو حفظ ویژگی سلبی، اشتیاق به آشتی و صلح واقعی مداومت می یابد.
یکی از کتاب ها تحت عنوان "زبان خاص اصالت" متوجه هماورد اصلی وی در فلسفه، یعنی هایدگر و اثر فلسفی او "هستی و زمان" است که خود آدورنو بعدها درباره ی آن می گوید:
"کسانی که کتاب زبان خاص اصالت را خوانده اند، می دانند که من در اصل آنجا نه بعد واژه شناختی خاص "زبان" (هیدگر)؛ بلکه همان زبان خاصی را مورد حمله قرار داده ام که به گونه ای عمل می کند که گویا اصلاً وجود ندارد و یا به عبارت دیگر: به نوع بیان مناسباتی که به شکل اجتماعی منعکس شده اند، حمله کرده ام. این نوع بیان طوری رفتار می کند که گویا بیان تجربه های کهن و آغازین بشری است. کتاب "زبان خاص اصالت" قطعه ای است در نقد ایدئولوژی و تنها به مثابه ی چنین مطلبی قابل فهم خواهد بود و به همین جهت نیز از نظر محتوای خاص خود قابل نقد است. یکی از متعلقات و لوازم فهم اساسی چنین نقدی از ایدئولوژی آن است که خواننده در اصل نه تنها با مفهوم "زبان خاص.." - همان گونه که در آن کتاب مطرح می شود- برخوردی مطابق با قواعد بازی علمی داشته باشد و از خود بپرسد که آیا واقعاً این زبان خاص است؛ بلکه آنات انتقادی و طعنه آمیز آن را نیز موضوع اندیشه قرار دهد و گذشته از این البته تأکید و تصور می کنم که این کتاب همواره، تا حدی منجر به ایدئولوژی زدایی از فضای فکری آلمان شده است."
طی قرن ها نقد اجتماعی مغرب زمین از بعد عدالت صورت می پذیرفت. این غایت که باید در جهان عدالت حاکم شود و دست کم قانونی معتبر به شکلی بی طرفانه اعمال شود، در مرحله ای بهتر از پیش نیز هست و بعلاوه این غایت که مقررات موجود در این قانون معتبر باید به نوبه ی خود عادلانه نیز باشند، حتا قادرست بشریت را فراسوی مرزهای فرهنگ ها و اعصار با یکدیگر متحد کند. اما برعکس در نقد اجتماعی آدورنو، مفهوم عدالت تقریباً هیچ نقشی ایفا نمی کند. به واسطه ی همین امر این فیلسوف مجدداً در سنت مارکسیسم قرار می گیرد. آدورنو به عدالت به مثابه ی تصور افراد درباره ی مفهوم عدالت هیچ علاقه ای نشان نمی دهد؛ یعنی همان تصوری که در اصل یک قاضی را از خطر جانبداری از طرفی خاص، یک کارمند را از رشوه گیری و یک نماینده را از این خطر که (منحصراً ) به نمایندگی موکلان حزب خود و با توجه به انتخاب مجددش عمل نکند، مصون می دارد. اکنون شاید بتوان این عدالت فردی و شخصی را تنها حائز اهمیت ثانویه دانست؛ زیرا در وهله ی اول باید قوانین و نهادها عادلانه باشد. آدورنو همچنین به شرط وضع شده و مثبت عدالت به مثابه ی اصل اساسی نظام قانون و حکومت و در اصل به عدالت سیاسی علاقه ای نشان نمی دهد.
از زمانی که آنتیگونه دختر پادشاه تِب به "فرامین نانوشته ی خداوند" و " امور تحول ناپذیری که از دیروز و امروز برنخاسته اند" استناد و با این کار خود از فرمان پادشاه کرئون سرپیچی کرد، تکامل قانون در مغرب زمین با انگیزشی انتقادی همچنان ادامه دارد. در برابر خودرأیی قدرت که معتقدست مقررات دلخواه و خودخوداسته را می توان تا حد قانون معتبر ارتقاء داد، می توان از ایده ی نوعی الزام و تعهد دفاع کرد که تمامی مرجعیت انسانی را سلب و منع می کند. هر سیستم اجتماعی ای باید در مورد به رسمیت شناختن این امر برای شهروندان خود متعهد باشد و در صورت بی توجهی شدید، مقاومت در برابر آن مجاز خواهد بود. در حاشیه باید یادآور شد که البته خود کرئون نیز از سر خودرأیی مطلق قدرت عمل نمی کرد.
مجموعه ی الزامات حقوقی ای که مقدم و فراتر از ایجاب و وضع قانونگذار، معتبر محسوب می شوند، در نزد یونانیان "حقوق فطری ناشی از طبیعت " و همچنین "امور ذاتاً محق و عادلانه" نامیده می شدند. البته بعدها این امور، قوانین و حقوق طبیعی نامیده شدند، و مدتی بعد در دوران روشنگری اروپا به حقوق عقلانی توسعه یافتند و اندیشه های نام برده در حقوق بشر را به وجود آوردند. از سوی دیگر حقوق بشر همراه با دموکراسی و تقسیم قدرت، جوهره ی عدالت سیاسی و همزمان پروژه ی سیاسی دوران مدرن را تشکیل می دهند. قانون، قواعد سیستم اجتماع را تشکیل می دهد و حقوق بشر به همراه دموکراسی، جوهره ی اصلی و ضروری این قواعد است. و جامعه با اعمال قدرت عمومی خود مراقبت به عمل می آورد تا اولاً این قواعد اجراء شوند، ثانیاً دستگاه قضایی موارد اختلاف را با رعایت بی طرفی بررسی و رفع کند و ثالثاً دستگاه قانونگذاری، وضع این قواعد را مطابق نیازهای زمان ادامه و توسعه دهد.
از این رو باید این پرسش را مطرح کرد که چگونه آدورنو در نقد اجتماعی ای تا این حد اغراق آمیز، موضوعی این چنین حیاتی مانند عدالت سیاسی را از قلم انداخته است. دلایل این امر با توجه به زندگینامه ی آدورنو، در تأثیرپذیری زودهنگام وی از زیبایی شناسی و بخصوص موسیقی دوران مدرن است که پروژه ی سیاسی این دوران هرگز در مقابل آنها به درستی پا نگرفت. و با دیدی واقع گرایانه، در هر دو زیرشاخه ی مفهومی یاد شده نتایج مقدماتی خاصی در مورد مفهوم اجتماع و مفهوم نقد وجود دارد. نقش تجربه های متأخر زندگی وی در این حین به نحو شگفت انگیزی بسیار مختصر به میان می آیند؛ زیرا براساس معیارهای رژیم نازی آدورنو یهودی شناخته می شود. پس از این ماجرا آدورنو مدرک اجازه ی آموزش در فرانکفورت را رها می کند و چند سالی را به عنوان دانشجوی پیشرفته در اکسفورد می گذراند، سپس به نیویورک پس از آن به نیویورک نقل مکان می کند. بنابراین آدورنو برای نجات جان خود جلای وطن می کند. آنجا در ایالات متحده وی امکان می یابد تا با شکلی از اجتماع آشنا شود که تا مدت ها به هیچ وجه آن را مورد توجه قرار نداده بود. پیوند یک نظام اقتصادی - با گرایشی شدیدتر به سرمایه داری- با نوعی دموکراسی لیبرال. حقوق بشر در این کشور هر دو قلمرویی را که در آن زمان در آلمان در معرض تهدید بود، پوشش می داد: جان و مال و آزادی دین و البته حقوق یهودیان نیز حفظ و حمایت می شد.
با این وجود آدورنو قانون را به عنوان قواعد اجتماع و حقوق بشر را به عنوان معیار حتمی آن به رسمیت نمی شناسد. حتا پس از بازگشت به آلمان نیز عدالت سیاسی نقطه ی کور ]فلسفه ی[ وی باقی می ماند. آدورنو نقد مدل اقتصاد سرمایه داری برای تکمیل نظریه ای در راستای دموکراسی لیبرال را فراموش و در عوض به نحو عجیبی از انجام این وظیفه ممانعت می کند. این خط مشی در تضاد با گرایش دو روشنفکر یهودی دیگر قرار دارد: هانا آرنت ، شاگرد هیدگر ، بولتمان و یاسپرس ، با موضعی کاملاً غیرسیاسی یعنی با مطالعه درباره ی مفهوم عشق در نزد آگوستینوس آغاز به کار کرد. اما تحت تأثیر تبعید، آرنت به فلسفه ی قابل توجهی در حوزه ی سیاست دست یافت. تحلیل او درباره ی ناسیونال سوسیالیزم و رژیم استالین، به درستی نقطه ی مشترک این دو نظام، یعنی استبداد و تمامیت خواهی آن ها را پیش می کشد که تمامی انحرافات و ناهنجاری های سیاسی همچون سرکشی، استبداد و دیکتاتوری در مقابل آنها کاملاً بی آزار محسوب می شوند. روشنفکر یهودی دیگر و فیلسوف علم و اجتماع، کارل پوپر ، نام دارد. او تحت تأثیر رژیم هیتلر و استالین شدیداً به نظریه ی اقتصادی و اجتماعی مارکسیسم حمله و هر گونه آرمان یوتوپیایی عدالت مطلق را نفی می کند و به جای آن در راستای شکل گیری جامعه ای باز با چشم اندازهای واقع گرایانه ی اصلاحات و نوعی تکنولوژی نسبی در چارچوب دموکراسی می کوشد.
گذشته از این در آغاز دهه ی شصت مجادله ی شدیدی پیرامون " مبحث پوزیتیویسم در جامعه شناسی آلمان" میان آدورنو و پوپر در گرفت. بحث یاد شده در این کشور بیش از یک دهه بر علوم اجتماعی و شاخه های نزدیک به آن سایه افکنده بود. با حمایت یورگن هابرماس ، آدورنو این ایراد را بر پوپر مطرح می کند که او با وجود آن که پوزیتیویسم را مورد انتقاد قرار می دهد، هنوز اسیر آن باقی مانده است؛ زیرا قصد دارد از نظریه های اجتماعی فرضیه هایی استنتاج کند که خود را کارآمد و متناسب با واقعیت نشان دهند و در غیر این صورت نیاز به تصحیح خود نظریه داشته باشند. بر خلاف وی آدورنو درباره ی تناسب نظریه ی اجتماعی و تحقیق تجربی می گوید:
"نظریه ضرورتاً انتقادی است. اما به همین دلیل فرضیه ها و پیش بینی هایی که قاعدتاً باید از آن منتج شوند، تماماً با آن نظریه مطابق نیستند. آنچه مطلقاً باید منتج شود، خود بخشی از کار- کرد و کنش اجتماع و البته غیرقابل مطابقت با آن چیزی ست که نقد متوجه آن است. خشنودی و اکتفای نسبی به این که در واقع وضع همان طور پیش خواهد رفت که نقد بیم آن را داشت، نباید این مسأله را از نظریه ی اجتماعی پوشیده دارد که نظریه، مادامی که به مثابه ی فرضیه ی اولیه ظاهر می شود، ترکیب درونی خود را تغییر می دهد. یافته ها و نتیجه گیری های منفردی که نظریه به واسطه ی آن اثبات می شود، خود نیز متعلق به همان بستره و شبکه ی اغواگری ست، که نظریه قصد دارد آن را به تصویر بکشد. برای عینیت بخشی و الزام به دست آمده، نظریه باید در انتظار از دست رفتن نیرویی نافذ خود باشد؛ ]در واقع[ آنچه که به یک قاعده ی کلی مربوط می شود؛ به واسطه ی پدیده ای که آن قاعده را با آن می سنجند، تعدیل می شود."
از دیدگاه آدورنو میان نظریه ی اجتماعی و تجربه در علوم اجتماعی شکافی وجود دارد که تا حد بسیار زیادی نظریه را از زنجیرهای اثبات گرایانه ی تجربه می رهاند. کسی که قصد دارد ماهیت جامعه ی مدرن را درک کند، یافته های تجربی را همچون قطره آبی بر روی سنگی داغ می داند. در این مورد استقلال نظریه در مقابل شناخت تجربی به نحو مشخصی بیشتر می شود. البته در سخنان آدورنو خطر "حذف نظریه به واسطه ی عمل" رفع می شود، اما برعکس منتقد مشاهده می کند که نظریه خود را به نوعی خودبسندگی خودمحورانه محدود می کند که از آنچه به هر حال نظریه با تمامی ابزارها سعی در آشکار کردن آن دارد، رهایی نمی یابد: یعنی از نوعی اغواگری. آدورنو در مقام یک روشنفکر خود را در تضاد شدیدی با متخصصان اصول تحقیق می بیند که در جامعه شناسی قصد جایگزین کردن آن ها را به جای روشنفکران دارند. او می نویسد:
"گرایش غالب آن است که دوران روشنفکران را - در مقایسه با کسانی که فقط به تحقیق در موضوعات علوم اجتماعی بسنده می کنند- پایان یافته بدانند. در این جریان به گونه ای پنهانی، نوعی داروینیسم اجتماعی را دنبال می شود و اعتقاد بر آن است که نسل روشنفکران منقرض شده است؛ زیرا در حوزه ی عمل مدیریتی، دیگر نیازی به کار آنها نیست. آنها دیگر کاربردی ندارند. وضعیت آنها تا حدی شبیه دوران ماقبل تاریخ و موجودات آن دوران و اجزای باقی مانده ی بدن آنهاست که هر گونه تطابق میان آن ها به نتیجه نمی رسد. در ایدئولوژی هیتلر، روشنفکران نقش کفتارها را ایفا می کردند و امروزه بیشتر نقش دایناسورها را دارند. حتا به آنها اجازه می دهند که به فعالیت خود ادامه دهند، البته با باور به این امر که تنها عده ی معدودی، از آنها پیروی می کنند؛ زیرا آنچه دیگران در نزد آن ها می آموزند، مستقیماً فرصت های شغلی ای ایجاد نمی کند و شاید حتا مانع از کارایی و کارکرد شغلی نیز بشود."
اما این حق روشنفکران مبنی بر دور نگه داشتن خود از فرومایگی های فن تحقیق، نه تمرکز و پافشاری بر الگوهای فکری اقتصادی و روانشناسی اجتماعی را توجیه می کند و نه مسکوت گذاشتن قانون، عدالت و حکومت را. یکی دیگر از پیش داوری های آدورنو به مفهوم سلطه مربوط می شود. در شانزدهمین سمینار جامعه شناسان آلمان، آدورنو در مقام ریاست موقت مجمع جامعه شناسان آلمانی، سخنرانی مقدماتی خود را درباره ی موضوع تعیین کننده ی " سرمایه داری متأخر یا جامعه ی صنعتی؟" ایراد می کند. حتا همین گزینه انتخابی نیز که تبدیل به موضوعی تعیین کننده شده است، واژه های کلیدی ای چون قانون، عدالت و حکومت را مسکوت می گذارد.
آدورنو در نوبت بحث خود در آن مجمع به تصدیق "ایده ی کانت در باب صلح پایدار" می پردازد؛ درست مانند دو دهه ی قبل که در انتهای بخش دوم کتاب اخلاق صغیر نوشته بود:
"در میان مفاهیم انتزاعی هیچ یک مانند مفهوم صلح پایدار کانت به پوتوپیای تحقق یافته، نزدیک نمی شود."
اما برخلاف کانت آدورنو این مفهوم را به نحو اعجاب انگیزی غیرسیاسی تفسیر می کند:
" همچون مجنونی، دست به هیچ کاری نزدن.... بر روی آب دراز کشیدن و با آرامش تمام به آسمان خیره شدن، بودن و دیگر هیچ، بودن بدون هر قاعده و الزام عملی دیگر..."
سپس در همان نوبت بحث در سمینار، آدورنو در مقام یک جامعه شناس درباره ی مفهوم سلطه چنین سخن می گوید:
"سلطه در گذشته همواره لحظه ای هولناک در خود داشته است. اگر امروز مجبوریم به مرحله ی نقد بنیادین سلطه گام نهیم، به این دلیل نیست که رویای کودکانه ی آسایشی سعادتمندانه در زیر نخل ها را در سر می پرورانیم؛ بلکه بدان دلیل است که امروزه سلطه فی نفسه برای حفظ مفهوم خود به مثابه ی سلطه، گرایش به تمامیت خواهی را در خود می پرورد. و ما می دانیم که سلطه ی تمامیت خواهانه به چه معناست. این دلیلی است که ما با مفهوم سلطه تا این حد با وسواس برخورد می کنیم و نباید به سویه های مثبتی که مسلماً زمانی این مفهوم با خود داشته است، نیز فکر کنیم. در مقابل عامل بالقوه ی وحشت مطلق که به استنباط من هنوز مانند گذشته با آن مواجهیم، نمی توان سویه های یاد شده را به نحوی جدی مطرح کرد."
در ملاحظات آدورنو درباره ی مفهوم سطله، فهم مسأله برانگیز وی از نقد آشکار می شود. آدورنو در این مورد حق دارد که هنوز مدت زیادی از وحشت سلطه ]های[ تمامیت خواهانه نگذشته است؛ زیرا در حالی که پس از پایان سلطه ی حکومت نازی در آلمان، به سرعت دموکراسی لیبرال برقرار می شد، جهان باید در مورد اتحاد جماهیر شوروی حتا مدت ها پس از سقوط استالین و حتا تا زمان حال در انتظار چنین نظامی می ماند. به علاوه وقتی به نقشه ی حکومت های جهان نگاه می کنیم، هنوز رژیم های تمامیت خواه به وفور در آن یافت می شوند. اما میان هر دو سویه ی اغراق آمیز یعنی توتالیتاریسم و سعادت جاودانی در زیر درختان نخل، همان شکلی از سلطه قرار دارد که کانت در رساله ی به سوی صلح پایدار، یعنی نوشته ای که آدورنو از آن نقل قول کرده، به آن اشاره دارد. در این فرم، سلطه ی قانون را در سه بعد قانون اساسی کشور، حقوق بین المللی و حقوق شهروندی جهانی. با این حال آدورنو بنا به پایبندی خود نسبت به فهم سلبی مارکس از نقد، قادر نبوده است مفهوم معتدل، بی طرفانه و حتا مثبت سلطه یعنی مفهوم سلطه ی قانون را از همان رساله استنباط و مشخص کند.
در مورد نقد تکنیک و نقد اقتصاد نیز که آدورنو همزمان در (دوران متأخرتر) نظریه ی انتقادی به آنها می پردازد، وضعیتی مشابه وجود دارد. نقد هر دو مقوله از جوهره ای مشترک، یعنی از تلاش برای سرنگونی قدرت نشأت می گیرد. وقتی قدرت به خودی خود منفی و حتا شاید سرمنشأ شرارت باشد، سرنگونی آن بدون شک منطقی است. اما چنین ایرادی بر قدرتی که از قانون، تکنیک و اقتصاد حاصل می شود، وارد نیست. چنین قدرتی که بیشتر حول محور منافع انسانی توسعه می یابد، قادرست عملاً در خدمت منافع انسانی باشد و پیوسته به ]ابزار[ سرکوب فله ای و عام انسان ها تبدیل نمی شود. قانون در مقابل خواست شخصی و محاکم خصوصی و شخصی می ایستد که این کار امروزه هنوز در برخی مناطق به خونریزی و انتقام های خانوادگی منجر می شود. تکنیک، انسان را در چالش با طبیعتی که نقصان آور نیز هست و حتا گاهی جنبه ی خصومت آمیز دارد، یاری می کند، منجر به خودباوری می شود و گذشته از این باعث تسهیل زندگی و کار انسان می شوند، به خصوص در علم پزشکی باعث غلبه بر بیماری ها و تداوم حیات می شود. در نهایت اقتصاد به غلبه بر وضعیت های توأم با فقر و کمبود کمک می کند و دست کم در قلمرو کشورهای ما انسان ها را از اسارت فقر و جبر آزاد کرده است.
یقیناً در بطن هر سه شکل قدرت یعنی قانون، تکنیک و اقتصاد خطر سوء استفاده وجود دارد، قدرت حتا ممکن است تا حد نوعی خودکامگی پیش برود که در این وضع مانند شعر "شاگرد جادوگر" کنترل انسان از دست می رود و به جای خدمت به انسان، خودکامگی بر او چیره می شود. در چنین وضع پیچیده ای نه نقدی مطلقاً سلبی کارساز است و نه نقطه ی مقابل آن، تصدیق مطلق و تأیید دائمی.
نظریه ی انتقادی عبارت "نقد" را آنچنان موفق و چشمگیر از آن خود کرده است که بسیاری، دیگر چندمعنایی بودن آن را حس نمی کنند. تنها کسی که به پیروی از مارکس خود را به برابری حقوق ملزم کند، نقاد نیست. مطابق آنچه معروف است، در میان شاگردان هگل مجادلات شدیدی در این مورد صورت گرفته است. هگلی های موسوم به چپ گرا مانند مارکس، از نقد سلبی امری مطلق می سازند؛ نقدی که در وضع موجود تنها امر رسوایی برانگیز را می جوید و هرگز برای هیچ چیز دیگری جز برابری و مساوات گام به میدان نمی گذارد. اما چگونه می توان درباره ی مناسباتی که بر زمان نامساعد کنونی چیره شده اند، قضاوت کرد؟ به عنوان مثال درباره ی سیستم جمهوری به همراه حقوق بشر که به دنبال انقلاب فرانسه، فرم قدیمی حکومت را منحل کرد، و یا درباره ی حاکمیت دموکراسی که در آلمان به دنبال رژیم نازی مستقر می شود، چگونه باید داوری کرد؟
با وجود برخی نقدهای باریک بینانه که حائز معنا و منطقی نیز باقی می مانند، در این مورد موضع تصدیقی هگلی های راست گرا چندان بی مورد نیست. تکنیک نیز وضعیتی مشابه دارد، بخصوص بعد پزشکی آن. کسی که مبتلا به دندان درد می شود، یا استخوان بدنش می شکند، وقت خود را بر سر این پرسش هدر نمی دهد که باید روی چه نوع صندلی دندانپزشکی یا تخت جراحی ای منتقل شود؛ برای او فرقی نمی کند که این وسیله، صندلی یک جادوگر قبیله باشد یا صندلی ای که در نقطه ی عطف گذار از قرن نوزدهم به بیستم یا صندلی هایی که امروزه مورد استفاده قرار می گیرد!! در اینجا نیز پاسخ می تواند به همان سادگی جوابگویی به پرسش های اضافی و بی مورد باشد؛ زیرا پیشرفت امتناع ناپذیر است. از آنجا که بهای آن نیز چندان ناچیز تمام نمی شود، می توان گفت تکنیک و اقتصاد اموری نامطبوع هستند که از وقوع امری نامطبوع تر از خود جلوگیری می کنند. به هر حال در محکومیت عام تکنیک و اقتصاد اتهام دیگری مبنی بر از بین بردن جهان وجود دارد. در رد این مدعا تنها به ذکر دو نمونه اکتفا می کنیم: نه مشکلات محیط زیست و نه مشکلات مردم بدون اقتصاد و تکنیک قابل رفع نیست.
توجیه عام در این مورد دقیقاً همان گونه بی مورد باقی می ماند؛ زیرا همواره تنها بعد آشکار موضوع را در نظر می گیرد؛ در حالی که طرف مقابل تنها عناصر مبهم و حتا ترس انگیز موضوع را می بیند... امکانات جایگزین برای هر دوی این یکسویگی ها در نقدی همانند الگوی قاضی ای بی طرف است. این نقد قاضی گونه به هیچ وجه امر جدیدی نیست. حتا در فلسفه از زمان افلاطون و ارسطو کاملاً شناخته شده است. در دوران مدرن هیچ کس، جز در سطح کانت بر آن مداومت نورزیده است. اثر معتبر وی نقد عقل محض نوعی دادگاه تشکیل می دهد که در آن عقل، در مورد خود بر مسند قضا می نشیند و داعیه های برحق را توجیه و داعیه های ناحق را رد می کند. همچنین نقد قضاوت مدارنه ، ستون فرهنگی جالبی در روزنامه ها ایجاد می کند. اگر آرزوی شغلی دوران جوانی آدورنو برآورده و او منتقد موسیقی می شد، مدام آهنگ های ساخته شده و اجراهای گوناگون را محکوم نمی کرد، بلکه آن ها ارزیابی و با این حساب کارهای موفق را از ناموفق تفکیک می کرد و شاید می توانست به نتیجه ی درست نیز دست یابد.
نقد اجتماعی آدورنو قواعد اجتماع، یعنی قانون را کنار می زند و در نظم عمومی همین قانون یا به عبارتی سلطه، فقط رد خونین خشونت را حس می کند و در کشوری که با ورود به آن زندگی خود را نجات می دهد، دفاع از اقلیت ها را که لیبرالیسم سیاسی آن را تضمین می کند، ناچیز می شمارد. در پس این امر، مفهومی از نقد نهفته است که درباره ی نقد مستدل و "سلبی" و در عین حال مستدل و تصدیقی سکوت و در واقع از گوهر هنر نقد و نقادی قضاوت مدارانه تنها نیمی از آن را حفظ می کند.
حتا انتشار نخستین کتاب پس از بازگشت آدورنو از تبعید به آمریکای شمالی نشان می دهد که نگاه بی طرفانه در داوری برای او چندان آسان نیست. در کتاب فلسفه ی موسیقی نوین ، آدورنو دو آهنگساز اساساً متفاوت را معرفی می کند آرنولد شونبرگ، مبدع موسیقی دوازده تنی یا سریالی و ایگور استراوینسکی که به عنوان مثال در دوران آغازین کارش سنت موسیقی روسی را با نواخت نوعی از آواهای امپرسیونیسم فرانسوی ترکیب می کند. حتا عناوین برگزیده شده پیشاپیش داوری آدورنو را در این مورد اعلام می کنند. بخش نخست "شونبرگ و تعالی" و بخش دوم تحت عنوان " استراوینسکی و احیای مجدد گذشته" نام دارد. این ارزیابی ها به سختی در چارچوب فکری و فلسفی کتاب دیالکتیک روشنگری جای می گیرند. براساس تحلیل هایی این کتاب درباره ی صنعت فرهنگ سازی، ماهیت هنر موسیقی مورد سووال قرار گرفته است. اکنون شونبرگ از "دفاع در برابر کالای هنری مکانیزه" بر "سازماندهی تام و عقلانی اثر هنری" تأکید و تغییر موضع می دهد. به این ترتیب او امکانات هنری اساساً جدیدی را فرا روی موسیقی می گشاید. در مقابل استراوینسکی قصد دارد "از طریق فرایندهای سبکی ماهیت تعهد آور موسیقی را به آن" بازگرداند. وی در آهنگسازی های خود طوری عمل می کند که گویا امکان وجود هنری هست که بجای انعکاس ماهیت مسأله ساز فرم اثر در خود، در اصل قادرست تنها آثار اقناع کننده تولید کند.
یک قاضی بی طرف دست کم برای سنجش، داوری مخالف رأی خود را نیز بررسی می کند. او می توانست از جانب شونبرگ دست کم این پرسش را مطرح کند که آیا سازماندهی تام و عقلانی اثر هنری، ماهیت هنری موسیقی را به خطر نمی اندازد و آیا اصول خود- نهاده و بدیهی "آهنگسازی بی قید و بند و جوششی" و همچنین توان نوآوری یک آهنگساز را گرفتار زنجیرهای مستحکم و تنگ خود نمی کند؟ از سوی دیگر به خصوص این قاضی می توانست، مجموعه آثار استراوینسکی را براساس ویژگی بالقوه ی آوانگارد آن را بررسی کند و البته به راحتی نیز در این کار موفق می شد. هارمونی موسیقایی چند- تنی ، شیوه ی جدید ترکیب سازها و بخصوص ریتم های بسیار ماهرانه و ذوق هنری سراسر بی قید و بند استراوینسکی که این آهنگساز را در مقام تمثیل، به سوی نوعی رقص باله ی بی روح در سه دور مشخص ترغیب می کند؛ به خصوص قابلیت تحول حیرت انگیز کار او حکم خشن و افراطی "احیای مجدد گذشته..." را داوری ای اشتباه جلوه می دهد.
در این مورد، در نظریه ی موسیقی نیز همان خطری که دیدگاه های آدورنو را در مجادله پیرامون پوزیتیویسم در علوم اجتماعی تهدید می کرد، وجود دارد: آنجا که نظریه در مقابل تجربه تا حد بسیار زیادی استقلال و خودبسندگی نشان می دهد، در معرض این خطر قرار دارد که واقعیت را اشتباه ترسیم کند. بدون شک آدورنو جزء معدود فیلسوفان و جامعه شناسانی است که درکی واقعی از موسیقی دارند. او در میان این عده ی معدود حتا خبره ترین آن ها نیز هست. حتا این موضوع در ظاهر امر و در مجموعه ی آثار او از نظر کمّی نیز جلب توجه می کند که از 20 مجلد مجموعه آثارش، 8 جلد به موسیقی اختصاص یافته است. حتا اگر این کتاب ها را به مفهومی وسیع تر دریابیم و گزین گویه ها و نوشته های مربوط به نظریه های زیبایی شناسی را هم به آن ها بیفزاییم، تنها هفت جلد از این آثار به فلسفه تعلق دارند. حتا حوزه ی جامعه شناسی نیز در میان آثار او تنها دو کتاب را به خود اختصاص داده است.
به عنوان مثال، آدورنو در مقدمه ی متأخر خود بر جامعه شناسی موسیقی نوعی گونه شناسیِ شنود موسیقی ارائه می کند که در اصل از تجربه سرچشمه می گیرد. این گونه شناسی، سیری نزولی از شنوندگان حرفه ای و متخصص، تا شنوندگان خوب و سپس به تدریج شنوندگان نیازمند به آموزش، شنوندگان احساساتی و شنوندگان منزجر، شنوندگان در پی سرگرمی و سرانجام شنوندگان بی تفاوت نسبت به موسیقی را در بر می گیرد. اما برعکس در کتاب فلسفه ی موسیقی نوین بسیار مختصر به حقانیت و ارزش ویژه ی مجموع آثار موجود استراوینسکی در حوزه ی آهنگسازی پرداخته می شود.
آدورنو هنوز هم یکسره در سنت رومانتیک آلمان جای دارد. برخلاف فیلسوف مطرح شده در اثر نخست وی کیرکه گور، او هنر را جایگاهی برای تجربه ی اصیل می داند و لو این که تنها حالتی تمثیلی داشته باشد. در کتاب نظریه ی زیبایی شناسی که پس از مرگ آدورنو منتشر شد، وی کلیه ی ایده های یاد شده را به نحوی نامحسوس رد می کند، البته نه مجموع آن ها را، اما دست کم این ایده را که هنر جایگاه تجربه ی اصیل است: امر نظری (تئوریا) یا ایده آل علم به عنوان هدف فی نفسه (علم برای علم) که به زمان ارسطو بازمی گردد، و نیز ایده آل دوستی که خود ارسطو نماینده ی آن محسوب می شد و در چارچوب مسیحیت با عنوان عشق و در چارچوب پس از مسیحیت، به مثابه ی برادری و همیاری جلوه گر شده نیز همگی رد می شوند. در عوض آدورنو الزاماً مانند امر نظری یا تئوریا، همان شکلی از ذهنیت را برمی گزیند که نسبت به جامعه، اقتصاد و سیاست نه به طور کامل؛ بلکه تا حدی نسبی مستقل باشد. او از این میان هنر را برمی گزیند؛ البته برای تحدید موضوع توضیح می دهد که در مناسبات موجود فعلی تجربه ای اصیل به واسطه ی هنر و آن هم "در زندگی واقعی" ممکن نیست. کتاب فلسفه ی موسیقی با این گمانه زنی پایان می یابد:
"شاید تنها آن هنری اصیل باشد، که نفس ایده ی اصالت را...از خود زدوده باشد."
به هر حال آدورنو مجموع آثار خود را به مثابه ی "بطری شناوری" می پندارد که به هیچ نقطه ی امید و ناجی مشخصی در زمان حال نخواهد رسید. در نهایت او معتقدست:
"اگر قصد بر آن نیست تا انفعال و یکنواختی در هیئت نوعی عقل ستیزیِ تحقق یافته بر امور غلبه کند، فلسفه نباید تسلیم شود و کنار بکشد."