
|
advertisement@gooya.com |
|
۱- پيش درآمد
در بخش نخست اين مقاله که با نام "ملاحظاتی درباره سازمان، دمکراسی و جنبش جمهوريخواهی ايران" در ۹ تز در سايت های گوناگون در مای ۲۰۰۷ منتشر شد از به حاشيه رانده شدن گفتمان ضد امپرياليستی در ايران و جايگزينی آن با گفتمان های سکولاريسم، دمکراسی و برابری طلبی زنان و مردان به عنوان چالش های اصلی در برابر بنيادگرايی اسلامی و استبداد دينی در ايران سخن گفتم. اين که در ايران با دو تجربه استبداد سلطنتی و استبداد دينی (به مثابه تجلی اقتدارهای سنتی و کاريزماتيک) زمينه گذار به جمهوری سکولار و پارلمانی (به مثابه نماد اقتدار عقلانی) فراهم گشته است و در راستای پاسخ گوئی به اين نياز، جنبش ها و اتحادهای جمهوريخواهی دمکرات و لائيک شکل گرفته اند. هم از اينرو تاکيد نمودم آنان که به جای "تاکيد شفاف بر گفتمان جمهوری خواهی و تلاش برای تبديل آن به گفتمان مسلط سياسی و نزديکی به يکديگر و تقويت کلام جمهوری خواهی، همراهی با مشروطه خواهان و يا اصلاح طلبان دينی را به اولويت سياسی خود بدل کرده اند، آشکارا به روند تبديل جمهوری خواهی به گفتمان هژمونيک در جامعه آسيب می رسانند". در عين حال در مقاله از سازش و رقابت سياسی به مثابه دو عنصر متضاد اما مکمل يکديگر نام برده شد که وجود يکی بدون ديگری نفس دمکراسی را با مخاطره روبرو می سازد. گرچه پروژه دمکراسی "تنها به دمکراتيک تر ساختن ساختار سياسی قدرت نظر نداشته بلکه به تلاش در جهت نهادينه کردن آن در جامعه مدنی و تقويت آن در برابر دولت سياسی نيز می پردازد". همچنين از ضرورت اشاعه گفتگوی عقلانی که بر پايه علنيت، استدلال، صداقت (شفافيت) و ميدان دادن به ديگری برای بيان نظر خود و شنيدن آن استوار است سخن گفته شد. گرچه در تحليل نهايی درجه انطباق يک جنبش، سازمان و يا نهاد با نيازهای عصر است که رشد و پويايی ويا ميرايی آن را رقم می زند، اما تداوم کوشندگی سياسی در عين حال محصول ايجاد توازن منطقی بين هزينه و بازده است. هم از اين رو ناکارايی بسياری از سازمان ها و احزاب کلاسيک در تحقق آرمان هايشان و در دمکراتيک تر نمودن برنامه، طرز تلقی، ساختار و پراتيک شان به غير سودمند دانستن و روی برگرداندن بخش مهمی از مردم از احزاب کلاسيک و سياست منجر شده است. رويکرد به اشکال نوين تر سازماندهی مدنی (که سياليت، روابط افقی، شبکه ای، تمرکز زدايی و تکثرگرايی شالوده های آن به شمار می رود) می تواند انگيزه مشارکت و قدرت تحرک همراهان را بالا برده و به فعاليت های جمعی خصلتی شاداب تر ببخشد. در پايان نيز برخی پرسش هايی که جمهوری خواهان و از جمله جمهوری خواهان دمکرات ولائيک ايران با آن روبرويند را برشمردم که مهمترين آن بررسی موانع، دشواری ها و زمينه های پيشرفت جمهوری خواهی به مثابه پروژه ای اجتماعی و سياسی است. بخش دوم اين نوشته به برخی از اين پرسش ها ميپردازد.
۲. دشواری سياست ورزی در عصر ترديد
به گمان من درک مفهوم عصر ترديد در تعيين دشواری های سياست ورزی در دوران کنونی نقش کليدی دارد. (۱) برای آنان که هنوز "خبر بد" را نشنيده و يا پيچيدگی های زمانه ما درنگ و پرسشی پيش روی شان قرار نداده است به سختی عصر ترديد جايگاهی در سياست گذاری شان می تواند بيابد، چه رسد به آن که ترديد های روشنفکران در پيوستن و گسستن به جريانات سياسی برايشان قابل فهم باشد. (۲) علاوه بر آن گاه خطا در طرح پرسش نهفته است. پرسشی که با طفره رفتن از بررسی دشواری های سياست ورزی دمکراتيک در ايران امروز و از جمله در ميان تبعيديان همراه باشد، در بهترين حالت به نگاهی از زير پل خواهد ماند که لاجرم افق نظر تنگی را پيش روی قرار می دهد. مشاهده درخت و فراموش کردن جنگل، حکايت کسانی است که دشواری های جنبش جمهوری خواهی و از آن بدتر جمهوری خواهان دمکرات و لائيک را جدا از موقعيت سياسی کنونی ايران و اپوزيسيون تبعيدی بررسی می کنند. يکی از اين دشواری ها بررسی شکاف فزاينده رابطه فعاليت روشنفکری با سياست ورزی است.
رابطه سياست با روشنفکران از دير باز موضوع تامل و مشاجره بوده است. از يکسو بسياری همچون مارکس و گرامشی رابطه روشنفکران با سياست را "ارگانيک" دانسته و از مداخله روشنفکران در سياست سخت دفاع کرده اند.از سوی ديگر نظريه پردازان مکتب فرانکفورت همچون آدرنو، هوکرهايمر وبسياری از پسا مدرن ها و پسا ساختاگرايان (همچون ليوتار، فوکو و دريدا) نقش روشنفکران را صرفا نقادی، راززدائی از "افسانه پردازی های هزار و يک شب"، سلب مشروعيت از قدرت حاکم و ديگر روابط سلطه و در يک کلام "منفی گرايی انتقادی" و يا "شالوده شکنی" دانسته و آن را با سياست ورزی که هدف آن عموما کسب قدرت سياسی است در تضاد می يابند. علاوه بر آن خصلت عمدتا فردی فعاليت روشنفکری می تواند با سياست که امر سازماندهی اراده جمعی است در تضاد قرار گيرد. امری که مداخله روشنفکران در فعاليت های جمعی سياسی را مسئله برانگيز کرده است. اين واقعيت که روشنفکران فلسفه وجودی اشان در گرو پرسش گری و ترديد در يقين های رايج و حاکم است و سياست ورزان مهارت و پيروزی اشان در گرو متقاعد نمودن افکار عمومی به جايگزينی يقينی به جای يقين های ديگر است، همزيستی مودت آميز دو پروژه روشنگری و سياست ورزی را در کنار هم اگر نگوئيم ناممکن دستکم دشوار نموده است. به اين همه بايد تجربه سرکوب روشنفکران توسط احزاب سياسی که خود را نقاد جامعه می دانند نيز افزود. امری که شوق سياست ورزی توسط روشنفکران را به ياس بدل ساخته است. سرنوشت بوگدانوف، ماياکوفسکی، گرامشی، آلتوسر، پولانزاس و نمونه های بسيار ديگر مشابه آن در تاريخ احزاب چپ اروپايی و سرنوشت سلطان زاده، خليل ملکی، مصطفی شعاعيان، ايرج اسکندری در جنبش چپ ايران هر روشنفکری تحول طلبی را به فکر فرو می برد که سودمندی چالشگری سياسی را با ترديد بنگرد.
علاوه بر آن پيامدهای منفی بسياری از انقلابات شکست خورده و يا "پيروز شده" (و از جمله انقلاب ايران) نه تنها به رشد نگرانی های ضد آرمانی منجر گشته است، بلکه سرخوردگی از سياست را به عمده ترين گرايش در افکار عمومی و همچنين در ميان روشنفکران بدل ساخته است. اکنون اميد به بهبود در نزد بسياری جای خود را به وحشت از محروميت سپرده است که خود در گسترش روحيه محافظه کاری موثر است. همچنين شکست کمونيسم و عروج محافظه کاری نو و ميليتاريسم آمريکا و بنيادگرايی اسلامی که به اصلی ترين نيرو های سياست گذار در منطقه بدل گشته اند، اميد چندانی برای نيروهای سکولار، دمکرات و سوسياليست برای تاثيرگذاری در روند تحولات باقی نگذاشته است.
با اين همه در سطح جهانی و به لحاظ نظری پست مدرنيست ها بيش از همه به گسترش ترديد ياری رسانده اند که برای سياست ورزی که با خوش بينی و اميد به تغيير همراه است، مهلک و فلج کننده است. پسا مدرنيست ها با به زير پرسش کشيدن نتايج پروژه های رهايی بخش در قرن بيستم، يقين های مدرنيته را به چالش کشيده و بديل های فراگير و نظريه فاعل های اجتماعی و طرح های نوسازی اجتماعی را افسانه پردازی خوانده و حداکثر از تکاپوهای ذهنی مطلقا فردی دفاع ميکنند. نظريه پست مدرنيستی به سختی راه حلی پيش روی "بحران و يا بن بست سياست" قرار داده و سياست زدايی فرايند منطقی نظريه های آنان است. اين نظريه ها گرچه می توانند به غنای روشنگری و نقد بيانجامند، اما در حوزه سياست به دليل گريزشان از "بديل های سياسی" به سختی قابل استفاده اند. شايد مهمترين نقش آن ها در سياست ورزی مدرن، ياری رساندن به ايدئولوژی زدايی از سياست و موردی کردن آن است.(۳)
تا آن جا که به ايران برمی گردد به اين همه بايد دشواری گيرکرده گی سياست را نيز افزود. پيامدهای اسف انگيز انقلاب ايران و حاکميت جمهوری اسلامی در بسياری حس پشيمانی از مشارکت در انقلاب و يا فعاليت سياسی را افزايش داده است. بسياری نتايج تکاپوهای سياسی خود را ناکامی فردی و اجتماعی و شکستی مطلق می انگارند و هم از اين رو ديگر به سياست وقعی نمی نهند. سياست های مهلک بخش مهمی از اپوزيسيون نيز در حمايت از جمهوری اسلامی ايران و يا در حمايت از صدام حسين و يا حمله نظامی آمريکا به ايران، جذابيت و مشروعيت چندانی برای آن ها باقی نگذاشته و ترديد به سودمندی سياست در جامعه ايران را دامن زده است.
علاوه بر اين، کسری گفتگوی عقلانی، عدم فرهنگ مداراجويی و نابردباری در تحمل دگرانديشان و يا به قول شيدان وثيق "کسری فرهنگ دمکراتيک" و ديرپايی فرهنگ استبدادی، شوقی برای مداخله گری در سياست ورزی جمعی باقی نمی گذارد. اين فرهنگ خود را به ويژه در روش های حذف، خشونت کلامی، دشنام دهی، پرخاشگری، ترور شخصيت، تهمت زنی، بی اعتمادی، بدگمانی و تئوری توطئه، قدرنشناسی، تخطئه گری، ويرانسازی و در يک کلام در فرهنگ بت سازی و تقديس از "خودی" و تخريب "ناخودی" به نمايش می گذارد. عدم تمايل و يا ترس از همکاری با "ديگری" نيز ريشه درهمين فرهنگ استبدادی و انحصار طلبانه دارد.
به اين واقعيت تلخ نيز بايد اشاره نمود که ترکيب اصلی فعالان سياسی در داخل و به ويژه در خارج همچنان نسلی پير، فرسوده و غالبا گرفتار در منش و بينش های کهنه ای است که بی ثمری آن بيش از اين به ثبوت رسيده است. پرسش اين جا است پيگارگرانی که غالبا پای در زنجير گذشته داشته و به ندرت به باز انديشی انتقادی نظر و عمل خود پرداخته اند چگونه می توانند پايه گذار سياست مدرن و اثر بخش در ايران گردند. استفاده از تجربيات آنان يک امر است و ثمر بخشی هدايت گريشان امری ديگر.
به اين همه بايد واقعيت محدوديت اثرگذاری سياسی از راه دور و در تبعيد را نيز افزود. زندگی حاشيه نشينی دوگانه بخش گسترده ای از تبعيديان ايرانی، شانس چندانی برای سياست ورزی مدرن، دمکراتيک و عقلانی و اجتماعی کردن آن باقی نمی گذارد. تبعيد اگر برای گروهی رشد وتحرک چشمگيری را در بر داشته است برای بسياری به معنای رانده شده از متن به حاشيه بوده است. زندگی آن دسته از تبعيديانی که هم نسبت به سرزمين مادری و هم جامعه جديد موقعيتی حاشيه ای دارند را می توان حاشيه نشينی دوگانه خواند. گروه های حاشيه نشين معمولا از قدرت چندانی برای اثر گذاری برخوردار نيستند و اگر هم باشند توانشان در ويرانگری بيش از سازندگی و آفرينش است. همان طور که نمی توان دمکراسی را بر شانه های فقر استوار نمود، به سختی ممکن است بتوان آن را در روح و جان حاشيه نشينان درونی نمود. بسياری از خود می پرسند چگونه بخش گسترده ای از ايرانيانی که بيش از دو دهه در دمکراسی های غربی بسر ميبرند، هنوز انديشه و فرهنگ دمکراسی را درونی نکرده اند. برخی با بهره گيری از تئوری "ميراث عادات اجتماعی" بورديو برآنند که طرز تلقی، روحيات و پرورش اجتماعی ای که عمری در فرد درونی شده است بسادگی تغيير پذير نيست و جان سختی عادات و ميراث گذشته را عامل اصلی دوام فرهنگ استبدادی در بسياری از ايرانيان برون مرز می دانند. من اما بی آنکه نقش ميراث اجتماعی و عادات را رد کنم بر اين باورم که موقعيت حاشيه نشينی که عمدتا محصول تبعيض دوگانه است شانس درونی کردن ارزش های دمکراتيک را می کاهد. زمانی که آدمی هم از سرزمين مادری به دليل "غير خودی" بودن طرد می شود و هم در سرزمين تازه به دليل "دگربوده گی و بيگانه" شناخته شدن از امکان رشد برابر و جذب شدن محروم می ماند، هر چقدر هم که مستعد باشد تا زمانی که منزلت نوينی نيافته است بيشتر در پيله خود می تند و در ذهنيت و خاطرات گذشته بسر می برد و توان نو آوری اش محدود می گردد.
زندگی حاشيه نشينی دوگانه بسياری از تبعيديان به سختی امکان آن را فراهم می سازد که پرسش های اجتماعی و کلان به دغدغه های ذهنی آنان بدل گردد. سياست ورزی اين گروه ها غالبا سلبی است و اگر هم پرخاشگرايانه هم نباشد غالبا نبردی دون کيشوت گونه در دنيای مجازی است. اين نبردها بيشتر آنجا که صرف خنثی کردن يکديگر می شود مابه ازای واقعی می يابد و به محدود ساختن تاثيرگذاری کل اپوزيسيون خارج از کشور می انجامد. به عبارت ديگر اگر آنان مشغول خنثی سازی يکديگر نمی بودند و از پيله حاشيه نشينی خارج می گشتند تاثيرگذاری شان در ايران بيشتر می بود. زندگی حاشيه نشينی دوگانه در تبعيد بستر مناسبی برای رشد روحيات فرقه ای است. حيات فرقه ای بيش از آن که به کار تاثيرگذاری اجتماعی بيايد، ابزار مناسبی است برای مقابله با حس بيگانگی، بی قدرتی و تنهايی در جامعه جديد و بسر بردن در گذشته ای که گسست از آن می تواند فرد را با بحران هويت روبرو سازد. بدين گونه حيات فرقه ای اگر برای تاثير گذاری اجتماعی نا کارا است اما برای ايجاد ايمنی خاطر حاشيه نشينان سخت موثر است. کهنگی انديشه های سياسی بسياری از گروه های سياسی در تبعيد، عدم قابليتشان در تجديد توليد شان، ناتوانی اشان حتی در جذب ايرانيان خارج از کشور و به ويژه نسل جوان، تکرارخويشتن در طی دهه های متمادی و حيات کم اثر به طور منطقی بايد پرسش های جديدی را پيش روی آنان قرار دهد. اما برای بسياری سياست ورزی نوعی تلاش نوستالژيک (گذشته گرايانه) است و همه تحقيقات نشان گر آنند که نوستالژی گرايی برای افراد و گروه هايی که آينده ای برای خود نمی يابند مکانيسم مناسبی برای بقا است. گيرم که اين سياست ورزی عمدتا مجازی باشد و حتی فرد در صورت امکان نيز حاضر به بازگشت به سرزمين مادری خود نباشد و يا در صورت بازگشت ديگر قادر به زيست در آن سرزمين نباشد. حيات فرقه ای و حاشيه ای بسياری از گروه های سياسی در تبعيد موجب می گردد گسستن ها و پيوستن ها و انشعابات تاثير چندانی در سرنوشت اين جريان ها و مهمتر از آن در اجتماع باقی نگذارد و به اصصلاح آب هم از آب تکان نخورد و فرود و عروجی در کار نباشد. تنها خود شيفتگان هستند که می پندارند ورود و خروجشان در چنين متنی رونق بخش و يا پايان بخش حيات "بالنده" اين جريانات است. از منظری کلان تر اما رفتگان و ماندگان و نزاع های درونی آنان نمادی از دشواری سياست ورزی در چنين متنی است. برای تغيير اوضاع به جای انداختن مسئوليت و گناه ناکامی ها به گردن يکديگر– که تنها نشان از سطحی نگری هر دو سوی نزاع دارد - اگر راه چاره ای هم در کار باشد بايد آن را در تغيير متن و بافتار سياست ورزی جستجو نمود. پرسش اين جا است که بر پايه زمينه ترسيم شده در بالا آيا اميدی به سياست ورزی دگرگونه ای وجود دارد؟
۳. پسا تبعيديان، طبقه متوسط و نسل جوان در ايران: نيروی اصلی سياست ورزی مدرن و دمکراتيک
بسياری از انديشه ورزان ايرانی با اشاره به "بن بست سياست" در ايران امکان تغيير در گفتمان های سياسی ايران را نا محتمل دانسته و يا سياست پشتيبانی از "شر کمتر" را يگانه امکان واقعی سياست ورزی در ايران می دانند. بسياری نيز با تاکيد بر اين که راه حل تغييرات سياسی تنها در درون کشور است، نقش ايرانيان برون مرز را در تحولات اجتماعی و سياسی انکار کرده و يا آن را کم رنگ می خوانند. آنان به ويژه با مشاهده مبارزات مجازی بسياری از گروه های برون مرزی و بافت و نگرش حاشيه نشينانه آن ها اميد بستن به جامعه ايرانی خارج از کشور برای تغيير در ايران را غلو آميز می خوانند.
گرچه همان طور که گفته شد مبارزات مجازی و تنيدن در پيله حاشيه نشينی دوگانه بسياری از تبعيديان، تاثير چندانی در سرنوشت ايران و حتی در حيات ايرانيان برون مرزی نخواهد داشت، با اين همه چنين تصويری از کل جامعه برون مرزی و نقش آن در سياست ورزی مدرن در ايران سخت غير واقعی است و تصويری است که جمهوری اسلامی ايران بيش از هر کس در تبليغ آن می کوشد.
تحقيقات جامعه شناسانه در باره مهاجرين و تبعيديان ايرانی نشان از قدرت اقتصادی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی و علمی ايرانيان برون مرزی دارد و نشان می دهد که در کنار واقعيت حاشيه نشينی، تبعيض و بحران های گوناگون که دامن گير بخشی از آنان است، بسياری ديگر به سرمايه اجتماعی در خور توجه ای بدل گشته اند که نه تنها در فردای ايران بلکه به نقد در سرنوشت امروز کشور نقش ايفا می کنند. به گونه ای که حکومت اسلامی پس از مدتها تلاش برای انکارآنان، ناگزير از به رسميت شناختن شان شده است و تلاش گسترده ای برای "تبديل دشمن به مخالف، مخالف به خنثی، و خنثی به دوست انجام ميدهد و پروژه ای گسترده ای برای جذب آنان توسط "شورای عالی ايرانيان" و ديگر نهادهای وابسته به خود به راه انداخته است. از منظر صاحبان قدرت در ايران ترکيب عمده ايرانيان در خارج از کشور در منطقه "خاکستری" بسر ميبرند که نه طرفدار آن ها هستند و نه تمايلی به گروه های اپوزيسيون دارند. خارج کردن اين گروه از حوزه نفوذ اپوزيسون و جذب و يا ايجاد نزديکی به آن ها - تا آنجا که ممکن است - اساس سياست جمهوری اسلامی در خارج از کشور به شمار می رود. گرچند تاکنون در اين سياست عمدتا ناموفق بوده اند.
همچنين من درتحقيقات خود نشان داده ام که برخلاف تصور رايج، بسياری از تبعيديان ايرانی که از نخبگان کشور بوده اند درمقايسه با مهاجران اختياری از ظرفيت و توان بالاتری برای رشد و بهم پيوستگی در جامعه جديد برخوردارند و موقعيت امروزی آنان با دوران اوليه پناهندگی اشان هيچ قرابتی ندارد. اين دسته از تبعيديان که در گذشته و يا دوران نخستين تبعيد منجمد نشده و ديگر از آنان به عنوان حاشيه نشينان دوگانه نمی توان نام برد را به قصد تفکيک من "پسا تبعيديان" ناميده ام . (۴) کسانی که با آنکه به شهروند فعالی در جامعه جديد بدل گشته اند حساسيت و دل بستگی سياسی، فرهنگی و اجتماعی خود را نسبت به سرزمين مادری از دست نداده اند. به وارونه بسياری از آن ها به سرمايه اقتصادی، فرهنگی، سياسی، علمی و انسانی نيرومندی بدل گشته اند که قدرت اثر گذاری شان را در آينده ايران افزايش داده است. اين گروه نقش مهمی در انتقال دانش علمی و اجتماعی، ارزش های سياسی و فرهنگی دمکراتيک، سکولار و مدرن به ايران دارند. در عصر انقلاب اطلاعاتی و جهانی شدن، تاتيرات اين گروه بر آينده کشور صدها برابر بيش تر از مهاجرانی است که در انقلاب مشروطه و يا انقلاب سال ۱۳۵۷ به ايران بازگشتند. تکاپوهای فرهنگی، هنری، اجتماعی و اقتصادی ايرانيان مهاجر و تبعيدی و از جمله پسا تبعيديان تا حدودی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در عرصه سياسی به ويژه نقش پسا تبعيديان چندان مورد بررسی قرار نگرفته است و من در اين جا به کوتاهی تنها به برخی از جنبه های آن می پردازم.
يکی از مهمترين حوزه های فعاليت های روشنفکرانه و سياسی اين دسته از ايرانيان تبعيدی و "پسا تبعيدی" توليد مفاهيم Consept)) و گفتمان سازی بوده است. تلاش های گروهی از فرهيختگان علمی، فرهنگی و سياسی برون مرز در نقد ايدئولوژی و آيين گرايی، فرهنگ دينی و خشونت گرايی، طرح انديشه های انتقادی و گفتمان های دمکراتيک و سياسی نظير صلح و حقوق بشر، لغو مجازات اعدام، انتخابات آزاد، دمکراسی پارلمانی، جامعه مدنی، سکولايسم و لايتيسيته، سوسياليسم دمکراتيک و سوسيال دمکراسی، فمينيسم و محيط زيست، دفاع از آزادی های فردی، انديشه های ضد تبعيض و تامين حقوق برابر جنسی، قومی، دينی، دفاع از آزادی های جنسی و مبارزه عليه هم جنس ستيزی، دفاع از حقوق کودکان و اشاعه ديگر ارزش های مدرن در ايران غير قابل انکار است. به عبارت روشن تر اين دسته از ايرانيان برون مرز در گسترش گفتمان دمکراسی در ايران نقش بسزايی داشته اند.
علاوه بر آن پسا تبعيديان ايرانی (همراه با ديگر ايرانيان تبعيدی و مهاجر) با درگير شدن در کارزارهای حقوق بشری نقش مهمی در جلب توجه جهانيان به نقض حقوق بشر در ايران و دفاع از دگرانديشان ايرانی داشته اند. حمايت فعال آنان (به ويژه آن دسته که در جامعه جديد ازنفوذ برخوردارند) از زندانيان سياسی، جنبش زنان، دانشجويان، کارگران، معلمان، روشنفکران، نويسنده گان، روزنامه نگاران، گروه های قومی و دينی تحت ستم و... در جلوگيری از فشار هرچه فزاينده تر جمهوری اسلامی بر مردم و به ويژه دگرانديشان غير قابل انکار است. هرچه اين گروه از ايرانيان از موقعيت بهتری در جامعه جديد برخوردار باشند توانشان برای اثر گذاری بر جوامع غربی و جلب حمايت در دفاع از حقوق بشر در ايران گسترده تر است. علاوه بر آن بسياری از آنان با مشارکت سياسی، علمی، فرهنگی، هنری، اقتصادی و اجتماعی در حيات جامعه جديد نيز منشا اثر بوده اند. امری که به گسترش قدرت تاثير گذاری دوگانه آن ها انجاميده است که به نوبه خود نه تنها به افزايش اعتماد به نفس آنان منجر شده است، بلکه از طريق انتقال دانش و حساسيت هايشان نسبت به مسائل ايران موجب آشنايی بيشتر جوامع غربی نسبت به آن سرزمين شده اند.
علاوه بر آن "نسل دوم" ايرانيان مهاجر که جوانانی هستند که در جوامع غربی رشد يافته اند، با پسا تبعيديان که نگاه گذشته گرايانه ای به ايران ندارند بهتر می توانند ارتباط برقرار کرده و از آن ها تاثير بپذيرند و به نوبه خود بر تحولات ايران که الزاما يکسره سياسی نيز نيست تاثير بگذارند.
"پسا تبعيديان" ايرانی از آن جا که ديگر نيروی حاشيه ای در آشيانه نوين خود به شمار نميروند، تحت تاثير فرهنگی، سياسی و اجتماعی جوامع مدرن غربی نگاه و ديدشان به مسائل ايران و جامعه چند ميليونی ايرانی خارج از کشور تغيير کرده است. دوری از تعصب و جزم انديشی و برخورداری از فرهنگ دمکراتيک تر، دوری جستن از تبليغ خشونت سياسی به عنوان راه حل تغيير نظام سياسی در ايران، گسترش فرهنگ تساهل و مدارا و گفتگوی عقلانی در برخورد با مخالفان، واقع گرايی سياسی، آشنايی با قواعد و تربيت سياسی مدرن، توجه به جامعه مدنی و نقش فرهنگ و نهادهای مدنی در دگرديسی های سياسی، نگاه کلان و دورانديشانه به سياست ورزی و اجتماعی بودن از جمله ويژه گی های اين گروه می باشد. دست کم گرفتن اين نيرو و مجازی خواندن تمامی تلاش های ايرانيان برون مرز در تاثير گذاری بر تحولات در ايران بدور از انصاف و واقعيت است.
به باور من ترکيب اصلی اين گروه تمايلات نيرومند جمهوری خواهانه و سکولار (ليبرالی، سوسيال دمکراتيک و سوسياليستی) دارد. هرچند در اين زمينه می بايست به تحقيقات جامعه شناسانه جدی تری پرداخت تا صحت وسقم اين ادعا روشن گردد.
اين نيروی گسترده اما پراکنده در اشاعه انديشه های سکولار، مدرن، دمکراتيک و جمهوری خواهانه در ايران نقش بس موثری ايفا خواهد نمود. پرسش اين جا است که آيا جريان های جمهوری خواهی و از جمله جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائيک که در خارج شکل گرفته اند از آن ظرفيت و بلند پروازی در سياست گذاری برخوردارند که بتوانند با پايه اجتماعی خود دستکم در برون مرز ارتباطی ارگانيک و اجتماعی بيابند و بدينگونه قدرت تاثير گذاری خود را فزونی بخشند؟
نقش طبقه متوسط، روشنفکران، متخصصين و کارگران صنعتی در دمکراسی، سکولاريسم و جمهوری خواهی
در ايران طبقه متوسط مدرن، شهری و تحصيل کرده ايران يکی از اصلی ترين گروه هايی هستند که بيگانگی عميقی با معيارها و ارزش های اسلام گرايی سياسی از خود نشان داده و به ايده هايی چون دمکراسی، سکولاريسم و عقلانيت تمايل نشان ميدهد. قدرت تاثيرگذاری اين گروه بيش از آنکه محصول کميت آن باشد، به توانايی های کيفی آن مربوط است. با توجه به نقش و وزن اين گروه در ايجاد تحول در جامعه، امروزه رقابت سختی برای کسب نفوذ و کسب هژمونی سياسی بر آن در ميان سه گروه اصلاح طلبان دينی، مشروطه خواهان و جمهوری خواهان در جريان است. اصلاح طلبان دينی با توجه به کارنامه اشان و گسترش سکولاريسم، نفوذ خود را در ميان اين گروه بشدت از دست داده اند. مشروطه خواهان نيز بدليل تمايل شان به احيای نظامی که ياد آور اقتدار سنتی در ايران است در ميان اين گروه از محبوبيت چندانی برخوردار نيستند. پژوهش های جامعه شناسی نشانگر آن است که در ميان نسل جوان، دانشجويان، زنان طبقه متوسط شهری، روشنفکران، کارمندان، پزشکان، معلمان، مهندسين و تکنوکرات ها و کارگران ماهر و صنعتی، کمتر تمايلات گذشته گرايانه و يا باورهای دينی ريشه دار است. از اين رو آنان از زمينه بهتری برای رويکرد به ارزش های مدرن، سکولار، دمکراتيک و جمهوری خواهانه برخوردارند. پرسش اين جا است آيا جمهوری خواهان داخل و خارج پروژه ای برای پيوند ارگانيک با اين گروه پيش روی خود قرار داده اند؟ فراموش نبايد نمود به ويژه نسل جوانی که در ايران در حال رشد است بيش از همه از ايدئولوژی اسلام گرايی سرخورده است و به يمن روند جهانی شدن، اينترنت و انقلاب اطلاعاتی به ارزش های مدرن جلب شده است. انديشه های جمهوری خواهانه به ويژه در ميان آن ها توانايی رشد و نمو را دارا است. اما اگر روشنفکران ايران که نيروی اصلی انديشه های جمهوری خواهانه در ايران هستند نتوانند اين نسل را با خود همراه سازند خطر گسترش انديشه های افراطی در ميان آنان وجود دارد. نسلی که با تجربه پيشينيان خود آشنا نباشد هيچ تضمينی برای جلوگيری از تکرار اشتباهات گذشته نمی يابد. به ويژه آن که برخی از "جمهوری خواهان" از وحشت شر کمتر تلاش می کنند توقعات کل جامعه و به ويژه اين گروه را پائين آورده و آنان را به دنباله روی از اصلاح طلبان دينی فرا بخوانند. اگر راه حل های معتدل تر شهامت لازم درچالش استبداد دينی در ايران را از خود نشان ندهند راه حل های افراطی رشد خواهند نمود. مقابله اين امر نيازمند ارائه نوع سومی از انديشه و سياست در برابر تسليم طلبی و افراطی گری است
۴. نوعی سومی از سياست و انديشه
امروزه نظريه های اراده گرايانه که تغيير جامعه را محصول "اراده آهنين" و "انقلابيون حرفه ای" می دانند و يا نظريه های قدرگرايانه و دنباله روانه ای که به سياست تنها به عنوان بازتابی از تحولات اجتماعی می نگرنند و هم از اين رو هر نوع چالش سياسی را تا زمانيکه "ميوه پخته نشده است" شتابزدگی می خوانند، کمتر به لحاظ نظری و عملی معتبرند. نظريه های اراده گرايانه هرگز سنخيتی با دمکراسی که به امر تامين مشارکت گسترده شهروندان در حيات سياسی، اجتماعی و اقتصادی نظردارد نداشته اند. علاوه بر آن در اين نظريه، مردم ابزار تحقق اراده نخبگانند و هم از اينرو و تا آن جا که به چنين پروژه ای ياری می رسانند مقدسند. وگرنه تجربه تاريخی نشان داده است که هواداران اين نظريه هر جا که با استفاده از فرصت های سياسی به قدرت رسيده اند در سرکوب مردمی که ابزار پيشرفت "اراده آهنين" آن ها نشده اند دريغ نورزيده اند. آن جا هم که ذهنی گری شان در سياست مانع از آن شده است که به قدرت دست يابند اغلب با ماجراجويی، جان خود و همرزمانشان را به خطر انداخته اند و هزينه های سنگينی را به مبارزان و جامعه تحميل کرده اند.
طرفداران نظريه دوم نيز در بهترين حالت هرنوع شور و افق نظر را از سياست زدوده و آن را به روزمرگی تقليل داده اند. در بدترين حالت نيز به نام "عدم آمادگی شرايط" به حمايت از گفتمان های مسلطی پرداخته اند که گاه با توجيه بدترين جنايت و فاسدترين ديکتاتورها توام بوده است.
در ايران آرمان گرايی و پراگماتيسم سياسی گفتمان های مسلط سياسی در جامعه اپوزيسيون بوده اند. با اين همه تمايل نيرومندی در ميان روشنفکران و کوشندگان سياسی (عمدتا منفرد) در حال نضج است که راه سومی را جستجو می کند. يعنی از تحقير تئوری و آرمان و يا تحقير عمل گرايی سياسی سر باز زده و به جای دوگرايی سياست ورزی و يا روشنگری، درکی گفتمان گرايانه از سياست ارئه ميدهند. در نظريه گفتمان گرايانه، سياست ورزی به تلاش برای کسب قدرت سياسی خلاصه نمی گردد، بلکه تقابل ارزش های مسلط و نا مسلط در پهنه های گوناگون زندگی است. سياست به عبارت دقيقتر کنش اجتماعی است که از تلاش برای ارائه چشم انداز بهتر برای تغيير جامعه و ساختار قدرت سياسی تا تلاش برای تغيير نهادهای جامعه مدنی، از مبارزه نظری برای مشروعيت زدايی از گفتمان، ارزش و فرهنگ حاکم تا مبارزه برای بهبود موقعيت اجتماعی، حقوقی و اقتصادی روزمره شهروندان را در بر می گيرد. نظريه گفتمان گرايانه به معنای در هم آميختگی انديشه، عمل و "واقعيت اجتماعی" به مثابه کليتی در هم تنيده است. در اين منظر همان اندازه توليد انديشه نوعی پراتيک است که سازمان دهی تظاهراتی گسترده!
به گمان من اصولا چنين منظری است که ميتواند به جنبش جمهوری خواهی ويژه گی نو و دگرگونه بخشد. با اين همه کسری گفتگوی عقلانی و گمان زنی و از آن بدتر پيشداوری و برچسب زنی مانع از آن شده است که روشن گردد در ميان جمهوری خواهان و از جمله جمهوری خواهان دمکرات و لائيک تمايل به کدام منظر نيرومند تر است.
اما بر چه پايه می توان مدعی گشت که نگره سوم، زمينه اجتماعی شدن انديشه جمهوری خواهی را افزايش ميدهد. نخست آن که چنين منظری فاصله جامعه سياسی با جامعه مدنی و زنده گی روزمره شهروندان را کاهش می دهد و از سياست به مثابه کنشی تک بعدی ميکاهد. ديگر آن که به شکاف روز افزون جامعه روشنفکری از جامعه سياسی پايان ميبخشد و امکان آشتی اين دو را با يکديگر فراهم می سازد. سوم آن که در اين منظر سياست ورزی به کسب قدرت سياسی خلاصه نمی شود و توليد و گسترش گفتمان سياسی اپوزيسونالی بخش مهمی از امر سياست ورزی به شمار ميرود. به عبارت دقيقتر سياست ورزی بيش از آن که امری برای جابجايی نخبگان گردد کنشی فردی و جمعی برای جابجايی ارزش ها است. چهارم آن که دوردستی تغيير قدرت سياسی و يا خوش بينی نزديک به آن به ياس و سرخوردگی و دست شويی از توليد گفتمان بديل و دنباله روی از قدرت های برتر و يا وسوسه های ماجراجويانه منجر نمی گردد. در پرتو چنين منظری می توان هم به روشنگری و توليد گفتمان نظری پرداخت، هم به امر سازمان دهی تشکلات و نهادهای مدنی پرداخت و هم برای تشکيل قطب بزرگ جمهوری خواهی که جمهوری خواهان داخل و خارج را در بر بگيرد تلاش نمود و هم دفاع از حقوق بشر را به محور تلاش های مشترک در داخل و خارج بدل ساخت.
طرح گفتمان جمهوری خواهی (سکولار و دمکراتيک) قبل از هرچيز بر باور به شدنی بودن آن به مثابه بی دردترين شکل گذار به دمکراسی در ايران استوار است. با چنين گفتمانی است که جامعه امکان آن را می يابد به جای تمکين در برابر راه حل های استبداد دينی، سلطنتی و يا ديگر اشکال حکومت مسلکی و يا تلاش برای اصلاح آن ها، پروژه ای مدرن، مستقل و نوينی را به جامعه معرفی نمايد. چنين گفتمانی زمينه آن را فراهم می آورد که روشنفکران و کوشندگان سياسی ايران به جای چرخش به سوی "شّر کمتر" و حمايت خجول و يا آشکار از آن، پويش نوينی را در پيش گيرند که نه تنها متضمن شکل برتری از نظام سياسی برای گذار به دمکراسی است بلکه تاريخا نيز از گروه بندی های فوق متمايز است و به عبارتی مدرن ترين پروژه سياسی در ايران است. به وارونه نيز تضعيف گفتمان جمهوری خواهی و تشکل های وابسته به آن در عمل به رشد دوباره وسوسه حمايت از "شر کمتر" منجر خواهد شد. آنان که بی محابا و گاه با عبارت پردازی های چپ گرايانه به اين پروژه ضربه می زنند گويا هنوز در نيافته اند که بی افقی ماکسيماليسم (حداکثر خواهی) رجعت به مينيماليسم (حداقل خواهی) را رواج ميدهد. به باور من اما جمهوری خواهی در برابر اين دو، پروژه اعتدال خواهی است. پروژه جمهوری خواهی در تمايز از راه حل های افراطی ای که خواهان هر چه قطبی شدن بيشتر جامعه اند، می تواند ملجا گسترده ترين همرايی ملی در برابر استبداد دينی حاکم گردد و در برابر پروژه های طرفدار جنگ داخلی، تجزيه ايران و يا روش های قهری و مليتاريستی می تواند با تکيه بر نافرمانی مدنی، انديشه انتخابات آزاد و ديگر روش های مسالمت آميز برای تغيير نظام حاکم، گسترده ترين بسيج سياسی را ميسر سازد. به اين ترتيب جمهوری خواهی تنها در شفافيت بخشيدن به تمايزش از پروژه های سلطنتی، دينی و مسلکی و دفاع پيگيرش از دمکراسی و برابری، پروژه ای اجتماعی راديکال است و نه به اعتبار اتخاذ سياست های منزه طلبانه، انزواجويانه، افراطی و يا با عبارت پردازی و بلندپروازی های مجازی. برای خروج از پيله های بسته و محدود و منگنه شدن در آوانگارديسم و يا دنباله روی بايد به چگونگی اجتماعی شدن "صدای سوم" انديشيد.
۵. پيوند با جمهوری خواهان داخل، تشکيل قطب بزرگ جمهوری خواهی، گفتمان سازی و ايجاد نهادهای مدنی و حقوق بشری
يکی از چالش های جمهوری خواهان و از جمله جمهوری خواهان لائيک و دمکرات چگونگی شکل بخشيدن به بديل جمهوری خواهی در داخل ايران و رابطه آن با جنبش جمهوری خواهی در خارج از کشور است. جمهوری خواهی نمی تواند به بديل معتبر و قابل اعتماد و پذيرش مردم بدل گردد، تا زمانی که پيوند ارگانيکی بين جمهوری خواهان (سکولار و دمکرات) داخل و خارج برقرارنشود. پاسخ به اين سوال که چگونه اين امر در شرايط استبداد کنونی شدنی است، ساده نيست. مشکل اينجا است که کمتر جامعه جمهوری خواه و به ويژه جمهوری خواهان دمکرات و لائيک به بحث جدی در اين باره پرداخته اند و خود را با اين چالش که می تواند بالندگی آنان را با تهديد روبرو سازد درگير نکرده اند. تلاش برای گسترش پيوند بين جمهوری خواهان داخل و خارج بخش مهمی از پروژه احتماعی شدن گفتمان جمهوری خواهی در ايران است. تا زمانی که مبنای سياست گذاری گسست کامل از جمهوری خواهان داخل کشور است و هيچ گفتگوی مشترکی برای جستجوی راه کار های مشترک در کار نيست شانس اجتماعی شدن جمهوری خواهی به شدت تقليل می يابد. همچنين واقع گرايی سياسی بخشی از فرهنگ سياسی مدرن است و بی توجهی به آن می تواند ما را به گروهی بی ربط با تحولات سياسی بدل سازد. از آن بدتر در جازدن در اصول گرايی، عملا حوزه سياست را به نيروهای پراگماتيستی وامی گذارد که با تنها چشم به قدرت دوختن و بی اصولی گری های دائمی، بدترين تصوير از سياست را در اذهان عمومی بجای گذارده اند. جمهوری خواهی زمانی يک جنبش اجتماعی خواهد بود که دانشجويان زنان، کارگران و روشنفکران آن را محمل مناسبی برای طرح مصالبات صنفی و سياسی خود بيابند و تکيه جمهوری خواهان بر نافرمانی مدنی را تضمينی در دفاع از مبارزات خود يابند. گروه های قومی ستمديده جامعه نيز با آن روبرو شوند که دفاع جمهوری خواهان از حفظ يکپارچگی کشور به معنای گريز از پذيرش حقوق برابر آن ها و انکار ضرورت پروژه ويژه ای برای رفع ستم قومی نيست. طبقه متوسط جامعه نيز به جای رجعت به گذشته، مصالح خود را در آن بيابد. صاحبان سرمايه از آن گريزان نباشند و دمکراسی و خشونت زدايی را شرط توسعه با ثبات اقتصادی بيابند و بالاخره چند ميليون ايرانی خارج از کشور بتواند به نيروی اجتماعی آن بدل گردد. پرسش اينجاست که آيا ما زبان و انديشه واقع گرايی سياسی را يافته ايم؟ آيا راه حل هايی پيش روی گروه های گوناگون جامعه قرار داد ه ايم که با صرف هزينه های نه چندان گزاف شانس مشارکت شان را برای بهبود موقعيت شان افزايش دهيم؟ پاسخ من به پرسش های فوق منفی است. ما بيش از آن که به جامعه بپردازيم به خود پرداخته ايم. روند چند ساله جريان های جمهوری خواهی و از جمله "جدل" - برغم دستاوردهای آن - ابهامات بسياری در مورد ظرفيت و تمايل شان در ارائه بديل و هموارکردن راه ايجاد جنبش بزرگ جمهوریخواهی از خود به جای گذاشته است و حتی با کناره گيری برخی از همراهان موثر توان آن را کاسته است. بی ترديد شرايط رخوت سياسی پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد و قطبی شدن رويارويی ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی در ايران در انتظار و انفعال بسر بردن پروژه جمهوری خواهی و کاهش توان آن موثر بوده است.
با اين همه تلاش های تاکنونی برای نزديک نمودن جمهوری خواهان و ازجمله تشکيل جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائيک، در تقويت صدای سوم در تمايز از بديل های موروثی و دينی و مسلکی موثر بوده است و برای حفظ آن بايد کوشيد. حضور خيل انبوهی از روشنفکران صاحب نام و تنوعات نظری بسيار نشانگر اميدهايی بود که اين جريان با تمامی ضعفهای خود برانگيخت و به آن اعتبار و مشروعيت معينی بخشيد. هر چند در شرايط کنونی از شور و شوق های اوليه خبری نيست ونه فقط اين جريان بلکه اتحادهای گوناگون به سردی گرائيده اند. جامعه جمهوری خواه بسيار گسترده و متنوع است و تنها در جمهوری خواهان دمکرات و لائيک خلاصه نمی شود. ميل به اتحاد جويی و وحدت طلبی يکی از جدی ترين گرايشات ايرانيان در اين دوره است و هر جريانی که نسبت به آن بی توجهی کند در افکار عمومی منزوی خواهد شد. بايد بتوان بين گرايش های گوناگون جمهوری خواه ديالوگ برقرار نمود. طرح گفتگو با ديگر جريان های جمهوری خواه که جمهوری خواهان دمکرات و لائيک مبتکر آن بوده اند يکی از قدم های اوليه و ارجمندی است که برداشته شده و اگر با دقت و سنجش و باغلبه بر نواقص آن همراه گردد، ميتواند به اجتماعی شدن پروژه جمهوری خواهی ياری رساند. تصور آن که اين جريان يک شبه به بديل سياسی برای کسب قدرت می انجامد و يا می تواند همه جمهوری خواهان را در يک ظرف گرد آورد تصور خامی بيش نيست. اما به گمان من از هر گامی برای نزديکی جمهوری خواهان در تقابل با ميليتاريسم و بنيادگرايی و در دفاع از حقوق بشر بايد استقبال کرد. در عين حال که نسبت به بديل سازی های مرسوم در خارج از کشور و سرانجام دراماتيک آن ها بايد هشدار داد. با اين همه چاره بسياری از مشکلات در گرو يافتن راه حل مشترک است. همچنين تا هنگامی که سه "خانواده" جمهوری خواه، يعنی "دين باوران لائيک"، "چپ های دموکرات" و "ملی گرايان" در صحنه حضوری فعال نداشته باشند، جمهوری خواهی به بديلی نيرومند بدل نخواهد شد. مسئله بر سر کنکاش در پيشينه افراد نيست، بلکه دادن پيام سياسی روشنی به جامعه است که ضرورتا بين باور به دين و سکولاريسم و يا باور به ارزش های عدالت جويانه و علائق ملی تضادی نبيند و ميل به همبستگی ملی را در فعاليت اپوريسيون جمهوری خواه مشاهده نمايد. روشن ساختن محتوای جمهوری مورد نظر- جمهوری پارلمانی و تعهد به ميثاق جهانی حقوق بشر می تواند جمهوری خواهی را از يک جنبش نفیطلبانه پوپوليستی به يک جريان ايجابی عميقا دمکراتيک بدل میسازد. از قضا يکی از موازين حقوق بشر پاسداری از يکپارچگی کشور - همزمان با تلاش برای رفع ستم قومی - است که میبايست به روشنی بيان گردند. در مورد برابری زنان و مردان نيز به جای تاکيد يکسويه بر راه حل های فرمال می بايست راه کارهايی برای "فمينيزه " کردن سياست يافت. همچنين تزريق خون جوان به اين پيکر برای حفظ بقای آن حياتی است. آيا برداشتن چنين گام هايی و چنين بلند پروازی هايی با شرايط موجود خوانايی دارد؟ آيا آن چه در دشواری های سياست ورزی در عصر ترديد گفته شد تلاش برای تحقق چنين خواست هايی را به آرزوهای دست نيافتنی بدل نمی سازد که نتيجه آن سرخوردگی دوباره خواهد بود؟ آيا انديشيدن به جلوگيری از تلاشی آن چه که باقی است سياستی واقع بينانه تر نيست؟ چه ، همان طورکه جامعه شناسی کار نشان می دهد زمانی که بين ظرفيت و انتظار تناسبی برقرار است استرس و افسردگی موضوعيتی نمی يابند. حال آن که بلندپروازی ها و اهداف و انتظاراتی که با توان و ظرفيت واقعی فردی و يا گروهی خوانايی نداشته باشند، می تواند به حس شکست، افسردگی و نوميدی منجر گردد و ادامه کاری مبارزه سياسی را با خطر روبرو سازد.
جمهوی خواهان راه پيمايی بزرگ و طولانی را آغاز کرده اند که نداشتن افق در آن می تواند آن ها را به چرخشی به دور خود و در دايره ای با طل گرفتار سازد. تنها در پرتو نگرشی کلان و دورانديشيانه می توان با مشکلات برخوردی به دور از شتاب زدگی و نابردباری داشت و با تعمقی درخور برخورد نمود. اين امر بدون اولويت بخشيدن به بررسی کاستیهای نظری و عملی ميسر نيست. اما پرسش اين جا است که چرا تا کنون گفتگوهای جامعه جمهوری خواه جز در نمونه های معدودی از عمقی در خور برخوردار نبوده است؟ آيا دليل آن نادرست طرحی است که نه تنها امر اجتماعی شدن جمهوری خواهی را با دشواری روبرو ساخته است بلکه به ترديد هايی در شدنی بودن و مطلوبيت آن نيز دامن زده است. برای مثال آيا جمهوری خواهی هويتی مبهم و ناکافی است که با جمع اضداد مانع پيشروی می گردد؟ آيا همکاری گروه های جمهوری خواه می تواند به اجتماعی شدن انديشه جمهوری در ايران ياری رساند و يا به جای نزديکی تنها شکافی تصنعی در اپوزيسون هم اکنون پراکنده ايجاد می کند؟ آيا جمهوری خواهی جنبش، جبهه و يا ائتلاف پنهانی است که می کوشد نقشی را که احزاب اجتماعی می بايست در پاسخ گويی به نيازهای جامعه دنبال کنند ايفا نمايد؟ آيا بايد با وداع با پروژه شکل بخشيدن به جمهوری خواهی که ضرورتا آن درجه از انسجام درونی برای کنش سياسی را فراهم نمی آورد به تلاش برای تشکيل احزاب سياسی در ايران پرداخت و يا با تشکيل فراکسيون های سياسی ليبرال، سوسيال دمکراتيک و سوسياليستی در ميان اتحادهای جمهوری خواهی به دو نيازکاملا گوناگون به گونه ای همزمان پاسخ داد؟ بخش سوم اين نوشته به اين پرسش ها می پردازد.